حکومتهای ایران از ایلام تا جمهوری اسلامی ، تاریخ کامل سلسلهها و دولتهای ایران
حکومت های ایران : وقتی میگوییم «تاریخ ایران»، واقعاً از چه چیزی حرف میزنیم؟ یک خط ممتد از پادشاهی که هزاران سال طول کشیده، یا مجموعهای از حکومتهای جدا از هم که فقط جغرافیایشان مشترک بوده؟ پاسخ، جایی وسط این دو است -و همین، تاریخ ایران را هم پیچیده میکند هم جذاب.
تاریخ حکومتهای ایران از کجا آغاز میشود؟
اگر از ده نفر بپرسید تاریخ ایران از کجا شروع میشود، احتمالاً پنج جواب متفاوت میگیرید. در متون حماسی و اسطورهای، مثل شاهنامه، این خط به کیومرث و سلسله پیشدادیان میرسد -نخستین انسان و نخستین شاه، در روایتی که بیشتر اسطوره است تا تاریخ مستند.
اما وقتی پای مدارک باستانشناسی و کتیبهای در میان باشد، ماجرا فرق میکند. قدیمیترین حکومت متمرکز و مستندی که در فلات ایران شکل گرفت، ایلام بود؛ سلسلهای بومی در جنوب غرب ایران که پیش از ورود آریاییها، در حدود سه هزار سال پیش از میلاد شکل گرفت و توانست حتی بر بخشهایی از سومر و بابل هم مسلط شود .
پس دو نقطه شروع داریم: یکی اسطورهای (پیشدادیان)، یکی مستند و باستانشناختی (ایلام). در این مقاله، مسیر دوم را دنبال میکنیم -از ایلام و ماننا و ماد، تا هخامنشیان که نخستین امپراتوری فراگیر ایرانی را ساختند، و از آنجا تا امروز.
تعداد حکومت های ایران چقدر بوده ؟
شمارش دقیقی که همه مورخان روی آن توافق داشته باشند، وجود ندارد -و دلیلش هم روشن است: بستگی دارد چه چیزی را «حکومت مستقل» حساب کنید.
اگر فقط سلسلههای سراسری و بزرگ را در نظر بگیرید (ایلام، ماد، هخامنشی، سلوکی، اشکانی، ساسانی، خلافت، و همه سلسلههای ایرانی بعد از اسلام تا جمهوری اسلامی)، به رقمی نزدیک به سیویک سلسله میرسید -همان تعدادی که در ساختار همین مقاله پوشش داده شده است. اما اگر حکومتهای محلی و منطقهای -مثل مرعشیان، کیاییان، اتابکان، یا حکومتهای کردی، لری و بلوچ- را هم اضافه کنید، این عدد به حدود چهل میرسد.
نکته مهمتر از خودِ عدد، الگویی است که در پس این همه سلسله دیده میشود: دورههای امپراتوری متمرکز (هخامنشی، ساسانی، صفوی)، و دورههای پراکندگی که در آنها چند حکومت همزمان روی بخشهای مختلف فلات ایران حکومت میکردند (مثل دوره پس از خلافت عباسی، یا دوره پس از حمله مغول). این نوسان بین تمرکز و پراکندگی، یکی از الگوهای تکرارشوندهای است که در بخش جمعبندی این مقاله دوباره به آن برمیگردیم.
جدول زمانی حکومت های ایران
برای اینکه قبل از ورود به جزئیات هر سلسله، یک نقشه کلی داشته باشید، این جدول دورههای اصلی را نشان میدهد. (جدول کامل و دقیقتر با نام بنیانگذاران و پایتختها را در بخش «جدول زمانی کامل حکومتهای ایران» در انتهای مقاله خواهید یافت.)
| دوره | بازه زمانی تقریبی |
|---|---|
| ایلام | حدود ۲۷۰۰ تا ۶۴۰ پیش از میلاد |
| ماننا | حدود قرن نهم تا ششم پیش از میلاد |
| ماد | حدود ۷۲۸ تا ۵۵۰ پیش از میلاد (طبق سنت هرودوتی) |
| هخامنشیان | ۵۵۰ تا ۳۳۰ پیش از میلاد |
| سلوکیان | ۳۳۰ تا حدود ۱۵۰ پیش از میلاد |
| اشکانیان | ۲۴۷ پیش از میلاد تا ۲۲۴ میلادی |
| ساسانیان | ۲۲۴ تا ۶۵۱ میلادی |
| خلافت راشدین، اموی و عباسی بر ایران | ۶۳۳ تا ۱۲۵۸ میلادی (با افول تدریجی قدرت) |
| سلسلههای ایرانی دوره اسلامی اولیه تا میانی | حدود قرن نهم تا سیزدهم میلادی |
| ایلخانان و حکومتهای عصر مغول | ۱۲۵۶ تا حدود ۱۳۸۰ میلادی |
| تیموریان | ۱۳۷۰ تا ۱۵۰۷ میلادی |
| صفویه | ۱۵۰۱ تا ۱۷۳۶ میلادی |
| افشاریه | ۱۷۳۶ تا ۱۷۹۶ میلادی |
| زندیه | ۱۷۵۱ تا ۱۷۹۴ میلادی |
| قاجاریه | ۱۷۸۹ تا ۱۹۲۵ میلادی |
| پهلوی | ۱۹۲۵ تا ۱۹۷۹ میلادی |
| جمهوری اسلامی ایران | از ۱۹۷۹ میلادی تاکنون |
با این نقشه کلی در ذهن، حالا میرویم سراغ نخستین فصل ماجرا: حکومتهایی که پیش از شکلگیری نخستین شاهنشاهی سراسری ایران، فلات ایران را اداره میکردند.
حکومت های ایران : تمدن ایلام
پیش از اینکه هر نامی از «ایران» یا حتی «پارس» در تاریخ ثبت شود، در جنوب غربی همین سرزمین، تمدنی داشت شکل میگرفت که قرار بود نزدیک به سه هزار سال دوام بیاورد.
ایلام یا عیلام را میتوان قدیمیترین حکومت مستند فلات ایران دانست ؛ تمدنی که نامش را از واژه اکدی «Elamtu» گرفته، هرچند خود ایلامیها سرزمینشان را «هلتمتی»، یعنی «سرزمین پروردگار»، مینامیدند (ویکیپدیا).
پیدایش ایلام
داستان از یک روستای کوچک کنار رودخانه شاوور شروع میشود، نه از یک امپراتوری. در میانه هزاره پنجم پیش از میلاد، بیش از صد روستا در دشت خوزستان پراکنده بودند؛ یکی از آنها، هستهای بود که بعدها به شهر شوش تبدیل شد .
طی هزارههای بعد، همین منطقه به کانون شهرنشینی، حسابداری و نگارش تبدیل شد -و همین، ایلام را از همسایگانش متمایز کرد: ایلامیها را نخستین قومی میدانند که سیستم حکومتی خود را با سلسلهمراتب و دستورهای مکتوب اداره میکردند.
نخستین حکومت متمرکز ایلامی سلسله آوان حدود ۲۷۰۰ تا ۲۲۲۰ پیش از میلاد شکل گرفت. قلمرو ایلام هیچوقت محدود به یک نقطه نبود؛ بخشهایی از خوزستان امروزی، فارس، لرستان و کوهستانهای بختیاری را در بر میگرفت، و از دو مسیر با تمدنهای همسایه در ارتباط بود: از راه دریا و بلوچستان با تمدن دره سند در هند، و از راه شوش با تمدن سومر.
پادشاهان مهم ایلام
در میان دهها پادشاهی که در طول این سه هزار سال بر ایلام حکومت کردند، چند نام بیشتر از بقیه در تاریخ ماندگار شدهاند.
کوتیک-اینشوشیناک (حدود ۲۲۴۰ تا ۲۲۲۰ پیش از میلاد) آخرین پادشاه مهم دوره ایلام باستان بود؛ لوحهای زیادی از او به خط و زبان ایلامی و اکدی برجای مانده است.
قرنها بعد، اونتاش-ناپیریشا (در سده سیزدهم پیش از میلاد؛ منابع مختلف سالهای دقیق حکومتش را کمی متفاوت ذکر میکنند) نامش را با یکی از بزرگترین پروژههای ساختمانی جهان باستان گره زد: شهری تازه به نام «اونتاش» ساخت و در دلش زیگوراتی برپا کرد که امروز چغازنبیل نامیده میشود.
اما اوج قدرت سیاسی ایلام را باید در دوره شوتروک-ناهونته یکم (حدود ۱۱۸۵ تا ۱۱۵۵ پیش از میلاد) و دو پسرش، کوتیر-ناهونته و شیلهک-اینشوشیناک، جستوجو کرد. شوتروک-ناهونته به بابل لشکر کشید، آن را غارت کرد، و آثاری مثل ستون قانون حمورابی را بهعنوان غنیمت به شوش آورد -همان سنگنبشتهای که امروز در موزه لوور نگهداری میشود (ویکیپدیا). شیلهک-اینشوشیناک را بسیاری از مورخان بزرگترین فرمانروای تاریخ ایلام میدانند؛ در دوره او قلمرو ایلام تا نزدیکی کرکوک امروزی گسترش یافت.
فرهنگ و تمدن ایلام
آنچه ایلام را در میان تمدنهای باستانی متمایز میکند، پیشگامیاش در نوشتار است. ایلامیها یکی از کهنترین -و هنوز کاملاً رمزگشایینشده- خطهای جهان را ابداع کردند: خط ایلامی خطی. این خط بعدها جای خود را به خط میخی ایلامی داد، همان خطی که قرنها بعد، در کنار فارسی باستان و بابلی نو، یکی از سه خط کتیبه بیستون داریوش بزرگ شد -نشانهای از اینکه میراث اداری و نوشتاری ایلام، حتی پس از سقوط سیاسیاش، در دل امپراتوری هخامنشی زنده ماند.
از نظر هنری، تندیس برنزی «ناپیرآسو» (متعلق به حدود ۱۲۵۰ پیش از میلاد که امروز در موزه لوور است) و سفالینههای نقاشیشده با طرحهای هندسی از شوش، نمونههایی از یک سنت هنری پیشرفتهاند. زیگورات چغازنبیل، که اونتاش-ناپیریشا ساخت، امروز در فهرست میراث جهانی یونسکو ثبت شده و یکی از سالمترین زیگوراتهای برجایمانده در جهان است.
از نظر دینی، خدای اصلی شهر شوش «اینشوشیناک» بود، و بسیاری از پادشاهان ایلامی، معابد و نیایشگاههای متعددی را در سراسر قلمرو خود به نام او و دیگر خدایان بازسازی یا بنا کردند.
علت سقوط ایلام
سقوط ایلام یک رویداد ناگهانی نبود؛ نتیجه قرنها فرسایش تدریجی بود. ایلام بارها بین دورههای شکوفایی و آنچه مورخان «دورههای تاریک» مینامند در نوسان بود -دورههایی که با حمله قومهای همسایه (گوتیان، کاسیان بابل) یا کشمکشهای جانشینی داخلی همراه میشد.
ضربه نهایی را آشور وارد کرد. در دهه ۶۴۰ پیش از میلاد (منابع مختلف بین ۶۴۶ تا ۶۳۹ پیش از میلاد را ذکر میکنند)، آشوربانیپال، پادشاه آشور، به ایلام تاخت و شهر شوش را با شدتی که در کتیبههای خودش هم بازتاب یافته، ویران کرد (ویکیکتاب). پس از این حمله، ایلام دیگر هرگز بهعنوان یک قدرت بزرگ منطقهای ظاهر نشد -هرچند شماری از حکومتهای محلی ایلامی، بهویژه در نواحی دورتر از شوش، تا زمان ورود مادها و سپس هخامنشیان به صحنه، بهشکلی محدود به حیات خود ادامه دادند. در نهایت، همین بقایای ایلامی بود که در قرن ششم پیش از میلاد در دل امپراتوری هخامنشی حل شد.
حکومت های ایران : ماننا
میان دو غول منطقهای -آشور در جنوب و اورارتو در شمال- حکومتی کوچکتر اما سرسخت وجود داشت که کمتر کسی امروز نامش را میشناسد: ماننا. این پادشاهی در شمال غربی ایران، در جنوب و جنوبشرقی دریاچه ارومیه، طی سدههای نهم تا اوایل سده ششم پیش از میلاد شکل گرفت و توانست برای نزدیک به دویستوپنجاه سال، در سایه دو امپراتوری بزرگ، هویت سیاسی مستقل خود را حفظ کند (Wikipedia).
شکلگیری حکومت ماننا
نام ماننا نخستینبار در کتیبههای آشوری، در دوران شلمنسر سوم، در سال ۸۴۳ پیش از میلاد ثبت شده است (Encyclopaedia Iranica). پایتخت آن، شهری به نام ایزیرتو، در نزدیکی سقز امروزی قرار داشت، هرچند محل دقیق آن هنوز بهطور قطعی شناسایی نشده است.
تا دهه ۸۲۰ پیش از میلاد، ماننا به یک دولت بزرگ منطقهای تبدیل شده بود -نخستین دولت بزرگی که پس از دوره گوتیان بر این منطقه شکل گرفت. نکته جالب در ساختار قدرت آن، وجود یک طبقه اشرافی نیرومند بود که قدرت پادشاه را تا حدی محدود میکرد؛ یعنی ماننا، برخلاف تصویر رایج از یک «پادشاهی مطلقه شرقی»، نظامی نسبتاً چندصدایی داشت (Wikipedia).
درباره قومیت و زبان مردم ماننا، هنوز اجماع علمی روشنی وجود ندارد. بررسی نام مکانها و افراد در متون آشوری و اورارتویی نشان میدهد زبان طبقه حاکم احتمالاً نه سامی بود و نه هندواروپایی -فرضیه غالب آن را با زبان اورارتویی مرتبط میداند. با این حال، مطالعات ژنتیکی جدیدتر روی بقایای انسانی محوطه حسنلو، احتمال حضور جمعیتی با ریشه هندواروپایی را هم مطرح کردهاند؛ موضوعی که همچنان محل بحث پژوهشگران است.
روابط با آشور و اورارتو
سرنوشت ماننا، تا حد زیادی در گرو تعادل قدرت میان همسایگان بزرگش رقم خورد. از حدود ۸۰۰ پیش از میلاد، سرزمین ماننا به میدان کشمکش دائمی میان اورارتو -که چندین قلعه در خاک ماننا ساخت و آشور تبدیل شد. وقتی در میانه سده هشتم پیش از میلاد جنگ آشکاری میان آشور و اورارتو درگرفت، ماننا از فرصت استفاده کرد و قلمرو خود را گسترش داد.
دوران اوج قدرت ماننا با پادشاهی ایرانزو (حدود ۷۴۰ تا ۷۱۹ پیش از میلاد) گره خورده است. ایرانزو در سال ۷۴۴ پیش از میلاد، همزمان با بهقدرترسیدن تیگلتپیلسر سوم در آشور، به اتحاد با این امپراتوری روی آورد تصمیمی که عمدتاً برای مهار فشار اورارتو گرفته شد (UCL/Oracc).
اما این اتحاد پایدار نماند. پس از مرگ ایرانزو، جانشینیاش به رقابت خونین میان دو پسرش، آزا و اولوسونو، انجامید. آزا که با پشتیبانی آشور بر تخت نشسته بود، در نبرد کشته شد و اولوسونو -اینبار با کمک اورارتو- قدرت را در دست گرفت. سارگون دوم، پادشاه آشور، در سال ۷۱۶ پیش از میلاد به ماننا لشکر کشید، ایزیرتو را تصرف کرد، و در نهایت اولوسونو را وادار به تسلیم و پذیرش او بهعنوان پادشاه دستنشانده کرد (Britannica).
سقوط ماننا
از نیمه دوم سده هفتم پیش از میلاد، فشار از چند جهت همزمان بر ماننا وارد شد. نخست، حدود ۶۶۰ پیش از میلاد، شکستی سنگین از آشوریان متحمل شد که به شورش داخلی طولانیمدتی زیر فرمانروایی شاهی به نام آخشری انجامید. سپس، در همان سده، حمله قومهای اسکیت که پیشتر اورارتو را هم غارت کرده بودند- ضربه دیگری بر پیکر این پادشاهی فرود آورد.
جانشین آخشری، والی، بهعنوان متحد آشور، جانب این امپراتوری را در برابر قدرت تازهنفس ماد گرفت. اما این انتخاب دیگر نتیجهبخش نبود: امپراتوری آشور، که برای سه قرن بر منطقه سیطره داشت، پس از مرگ آشوربانیپال در سال ۶۲۷ پیش از میلاد، وارد جنگ داخلی و فروپاشی تدریجی شد. همین خلأ قدرت، به مادها اجازه داد از سلطه آشور رها شوند و به قدرت مسلط فلات ایران تبدیل شوند (Wikipedia).
ماننا، محتاج متحدی که دیگر رمقی نداشت، نتوانست در برابر مادها دوام بیاورد. آنچه از این پادشاهی باقی مانده بود، در همان سالهای پایانی سده هفتم و آغاز سده ششم پیش از میلاد در دل امپراتوری نوپای ماد ادغام شد -نخستین گام در مسیری که ظرف چند دهه بعد، به شکلگیری نخستین امپراتوری بزرگ ایرانی میانجامید.
حکومت های ایران : مادها
پیش از آنکه کوروش بزرگ نخستین امپراتوری هخامنشی را بسازد، این مادها بودند که نخستین قدرت بزرگ ایرانی را در فلات ایران بنیاد گذاشتند -و طبق روایت رایج (که البته صحتش هم محل بحث است)، برای مدتی حتی خود پارسیها هم زیر سلطه آنها بودند.
پیدایش مادها
مادها گروهی از قبایل ایرانیزبان بودند که در شمال غربی ایران امروزی -تقریباً از همدان تا آذربایجان- ساکن شدند. زبانشان، مادی، با فارسی باستان قرابت نزدیکی داشت، و کاهنانی به نام «مغ» نقش مهمی در جامعهشان ایفا میکردند (Iran Chamber Society).
اما تصویر رایج از یک «پادشاهی متحد ماد» که از قرن هشتم پیش از میلاد شکل گرفته، بیشتر از روایت مورخ یونانی هرودوت میآید تا از اسناد دستاول. کتیبههای آشوری، که تنها منبع همزمان با آن دورهاند، نه از یک دولت واحد ماد بلکه از سرزمینی پراکنده و ادارهشده توسط «سروران شهرها» (bēl ālāni) خبر میدهند. باستانشناسانی مثل دیوید استروناخ معتقدند دلیل کافی برای فرض وجود یک پادشاهی مقتدر و یکپارچه ماد پیش از سال ۶۱۵ پیش از میلاد در دست نیست (Wikipedia).
دیاکو و تشکیل حکومت
طبق روایت هرودوت، بنیانگذار پادشاهی ماد مردی بود به نام دیاکو (در منابع آشوری احتمالاً «دهیوکا»)، که در میان قبیله ماد به عدالت شهرت داشت. مردمِ خسته از بینظمی، او را به داوری میان خود برگزیدند؛ محبوبیتش چنان بالا گرفت که سرانجام به پادشاهی رساندنش، و او پایتختی به نام اکباتان (همدان امروزی) بنا کرد و دربار خود را با تشریفاتی سختگیرانه سامان داد (World History Encyclopedia).
باز هم باید یادآوری کرد: این داستان، بیشتر شبیه یک روایت آموزنده یونانی است تا گزارش تاریخی دقیق. برخی پژوهشگران کوشیدهاند دیاکو را با «دیائوکو»، رئیس محلی زاگرس که در کتیبههای آشوری از او بهعنوان یکی از اسیران تبعیدشده به دست سارگون دوم در سال ۷۱۴ پیش از میلاد یاد شده، یکی بدانند اما این همانندسازی هم قطعی نیست (Iran Chamber Society). آنچه با اطمینان بیشتری میتوان گفت این است که جانشین او، فرورتیش (سالهای دقیق حکومتش در منابع مختلف متفاوت ذکر شده؛ برخی حدود ۶۷۵ تا ۶۵۳ و برخی دیگر دهههای بعدتر را ذکر میکنند)، نقش پررنگتری در یکپارچهسازی واقعی قبایل ماد و بنیاد عملی اکباتان بهعنوان پایتخت داشت (World History Encyclopedia).
گسترش قلمرو
فرورتیش، طبق روایت هرودوت، پارسها را هم مطیع کرد، اما در نبردی ناموفق با آشور کشته شد. قدرت واقعی ماد اما با پسرش، هوخشتره (کیاخسارس در منابع یونانی؛ حدود ۶۲۵ تا ۵۸۵ پیش از میلاد)، شکل گرفت. او ارتش ماد را از دستههای قبیلهای پراکنده به نیرویی منظم -نیزهداران، کمانداران، سوارهنظام- تبدیل کرد و با نبوپولاسر، پادشاه بابل، متحد شد.
نتیجه این اتحاد، یکی از مهمترین رویدادهای خاورمیانه باستان بود: سقوط نینوا، پایتخت امپراتوری آشور، در سال ۶۱۲ پیش از میلاد. با فروپاشی آشور، ماد به قدرتی امپراتوری تبدیل شد که قلمرویش، دستکم بنا به برخی برآوردها، به بیش از دو میلیون کیلومترمربع میرسید -از رود قزلایرماق در آناتولی شرقی تا مرزهای آسیای مرکزی (Wikipedia). ماد در کنار بابل نو، لیدیه و مصر، به یکی از چهار قدرت بزرگ خاور نزدیک باستان بدل شد. در سال ۵۸۵ پیش از میلاد، جنگی طولانی میان ماد و لیدیه با پدیدهای کمسابقه پایان یافت: کسوف خورشیدی در میانه نبرد رخ داد، هر دو سپاه آن را نشانهای الهی دانستند و جنگ را متوقف کردند؛ این رویداد به «نبرد کسوف» معروف است و با میانجیگری بابلیها به صلح انجامید.
سقوط مادها
آخرین پادشاه ماد، آستیاگ (حدود ۵۸۵ تا ۵۵۰ پیش از میلاد)، از طریق ازدواجهای سیاسی با دو قدرت همسایه پیوند خورده بود: خواهرش آمیتیس همسر نبوکدنصر بابل بود، و خودش با خواهر کرزوس، پادشاه لیدیه، ازدواج کرده بود. طبق روایت هرودوت ، دخترش ماندانا هم به همسری کمبوجیه یکم، فرمانروای انشان در پارس، درآمده بود -و پسر همین ازدواج، کوروش، سرنوشت ماد را برای همیشه تغییر داد.
هرودوت داستانی پر از رؤیای پیشگویانه روایت میکند: آستیاگ خواب دید نوهاش روزی بر تخت او خواهد نشست، و به همین دلیل دستور کشتن نوزاد کوروش را صادر کرد؛ فرمانی که سردارش هارپاگ آن را اجرا نکرد. سالها بعد، وقتی کوروش زنده بودنش آشکار شد، آستیاگ برای انتقام، پسر هارپاگ را کشت و در ضیافتی به خورد خودش داد. این کینه، به گفته هرودوت، هارپاگ را وادار کرد سالها بعد کوروش را به شورش علیه آستیاگ تشویق کند (Livius).
هرچقدر از این داستان افسانه باشد، بخش پایانیاش با یک سند مستقل و همزمان -گاه نگاری بابلی موسوم به «سالنامه نبونید»- تأیید میشود: در سال ۵۵۰ پیش از میلاد، آستیاگ سپاهش را برای سرکوب شورش کوروش، پادشاه انشان، بسیج کرد؛ اما در میانه نبرد، بخش بزرگی از سپاه ماد -بهرهبری همان هارپاگ- به کوروش پیوستند و آستیاگ را دستبسته تحویل او دادند. کوروش سپس به اکباتان لشکر کشید، پایتخت ماد را گشود، و خزانه آن را به انشان منتقل کرد (Livius). بر خلاف تصویر رایج از یک «فتح خونین»، منابع نشان میدهند بخشی از فروپاشی ماد از درون -نارضایتی اشراف و ارتش از سیاستهای متمرکزکننده آستیاگ- رقم خورد، نه فقط از یک شکست نظامی ساده.
با این رویداد، فصل حکومت مستقل ماد بر فلات ایران -که طبق سنت هرودوتی از دیاکو تا آستیاگ نزدیک به یکونیم قرن طول کشیده بود- به پایان رسید، و کوروش، امپراتوری هخامنشی را بر ویرانههای همان قدرتی بنا کرد که خود روزی زیردست آن بود.
حکومت های ایران شاهنشاهی هخامنشی
اگر ماد نخستین قدرت بزرگ ایرانی بود، هخامنشیان چیزی ساختند که تا امروز هم وقتی از «امپراتوری ایران» صحبت میشود، تصویر ذهنی اکثر آدمها همین است: نخستین امپراتوری واقعاً جهانی تاریخ، از سواحل مدیترانه تا دره سند.
بنیانگذار هخامنشیان
جواب این سؤال، سادهتر از چیزی است که فکر میکنید یا پیچیدهتر -بستگی دارد چه چیزی را «بنیانگذاری» حساب کنید.
نام سلسله از «هخامنش» میآید؛ فرمانروای کوچکی در انشان که در سده هفتم پیش از میلاد، بهعنوان یکی از واسالهای آشور، زندگی میکرد. اما هخامنش را ما تقریباً فقط از زبان داریوش بزرگ میشناسیم -در کتیبهای که خودش نوشت؛ هیچ سند مستقل و همزمانی وجود ندارد که هخامنش را تأیید کند (Wikipedia).
اینجاست که ماجرا پیچیده میشود. پژوهشگرانی مثل مت واترز پیشنهاد دادهاند که خاندان واقعی کوروش بزرگ -یعنی تیسپ، کوروش یکم، کمبوجیه یکم و خود کوروش بزرگ- اصلاً «هخامنشی» نبودند، بلکه به شاخهای جداگانه به نام «تیسپیان» تعلق داشتند. طبق این خوانش، این داریوش بود که بعد از کودتای خود علیه گئوماتا/بردیا، برای مشروع جلوهدادن حکومتش، ادعا کرد از همان نیای اسطورهای -هخامنش- سرچشمه میگیرد و به این ترتیب، نسب خودش را به کوروش هم پیوند زد (Britannica). به بیان ساده: ممکن است «هخامنشی» بودنِ کوروش، خودش یک برساخته سیاسی داریوش باشد، نه یک واقعیت نسبشناختی.
با اینهمه، اگر منظور از «بنیانگذار» کسی باشد که واقعاً امپراتوری را ساخت -نه صرفاً نیای افسانهای که نامش را به آن داد پاسخ بدون شک کوروش بزرگ است.
کوروش بزرگ
کوروش حدود ۶۰۰ تا ۵۹۹ پیش از میلاد به دنیا آمد (بریتانیکا بازه گستردهتری، ۵۹۰ تا ۵۸۰ پیش از میلاد، را ذکر میکند)، پسر کمبوجیه یکم، پادشاه انشان. طبق روایت هرودوت، مادرش ماندانا، دختر آستیاگ پادشاه ماد بود -همان روایتی که پیشتر در بخش «سقوط مادها» هم دیدیم و گفتیم صحتش نامطمئن است؛ کتیبههای خود هخامنشی هرگز به این نسبت خونی با آستیاگ اشاره نمیکنند (World History Encyclopedia).
آنچه مطمئنتر است، رویدادهای بعدی است. حدود سال ۵۵۳ پیش از میلاد، کوروش -که تا آن زمان زیر سلطه (یا دستکم در حاشیه قدرت) ماد بود- علیه آستیاگ شورید. در سال ۵۵۰ پیش از میلاد، بخش بزرگی از سپاه ماد به فرماندهی هارپاگ به او پیوستند، آستیاگ اسیر شد، و کوروش وارد اکباتان شد. از دل همین پیروزی، شهر پاسارگاد -که بعدها پایتخت تشریفاتی امپراتوری شد- بنا نهاده شد.
از آن پس، پیشروی کوروش سریع و پیوسته بود: در ۵۴۷ یا ۵۴۶ پیش از میلاد، کرزوس، پادشاه ثروتمند لیدیه را در سارد شکست داد و آناتولی را ضمیمه کرد؛ و در سال ۵۳۹ پیش از میلاد، بابل را -بدون مقاومت جدی و به گفته منابع بابلی با استقبال نسبی مردم از سقوط نبونید تصرف کرد.
فتح بابل بود که کوروش را در تاریخ جاودانه کرد، اما نه فقط بهخاطر خودِ فتح: منشور کوروش، لوحی گلی که پس از این پیروزی نوشته شد، سیاست او را در قبال اقوام مغلوب و شهرهای بابل نشان میدهد -بازگرداندن مجسمههای خدایان به معابدشان و اجازه بازگشت جمعیتهای تبعیدی.
باید صادقانه گفت که تصویر امروزی از این منشور بهعنوان «نخستین منشور حقوق بشر»، بیشتر برساخته قرن بیستم است تا خوانش دقیق متن؛ از نظر ژانر، این لوح در چارچوب سنت رایج کتیبههای شاهی بینالنهرینی نوشته شده و کارکردی مشابه کتیبههای پادشاهان پیشین بابل داشت (Aspects of History). نکته دیگری که کمتر گفته میشود: ماجرای معروفِ اجازه بازگشت یهودیان تبعیدی به اورشلیم، در خودِ متن منشور کوروش نیامده این روایت از کتاب عزرا در تورات میآید، نه از سنگ نوشته کوروش؛ هرچند با سیاست کلی او در قبال اقوام مغلوب همخوانی دارد. این البته چیزی از اهمیت واقعی سیاست تساهل کوروش کم نمیکند؛ فقط باید دانست که این سیاست، در چارچوب زمانه خودش معنا داشت، نه بهعنوان یک سند حقوقی مدرن.
کوروش سرانجام در حدود سال ۵۳۰ پیش از میلاد، در جریان لشکرکشی به آسیای مرکزی علیه قوم ماساگت، در نزدیکی رود سیردریا کشته شد. پیکرش را به پاسارگاد بازگرداندند؛ آرامگاهش، با کتیبهای ساده که میگوید رهگذر را از ویرانکردن این بنا برحذر میدارد، امروز هم برجاست.
مقاله کاملتر کوروش بزرگ
کمبوجیه
کمبوجیه دوم، پسر ارشد کوروش از کاساندان، از ۵۳۰ تا ۵۲۲ پیش از میلاد حکومت کرد. پیش از رسیدن به تخت، سالها بهعنوان نایبالسلطنه بابل، تجربه اداره کسب کرده بود.
مهمترین دستاورد دوران کوتاه او، فتح مصر بود. در سال ۵۲۵ پیش از میلاد، در نبرد پلوزیوم، فرعون پسامتیک سوم را شکست داد و مصر را به قلمرو هخامنشی افزود -بزرگترین قدرت باقیمانده خاور نزدیک باستان که تا آن زمان از دسترس ایرانیان دور مانده بود.
هرودوت تصویری تاریک از کمبوجیه در مصر ترسیم میکند: پادشاهی که به دین مصریان توهین کرد و حتی گاو مقدس آپیس را کشت. اما پژوهشهای جدیدتر نشان میدهد این روایت احتمالاً بیشتر از سنت شفاهی مصری -که از حکومت بیگانه دل خوشی نداشت سرچشمه میگیرد تا واقعیت؛ زندگینامه خودنوشته اجهورِسنه، دریادار مصری که به کمبوجیه پیوست، او را در حال ادای احترام به آیینهای مصری و بازسازی معابد نشان میدهد، نه بیحرمتی به آنها (World History Encyclopedia).
سرنوشت کمبوجیه با همان ماجرایی گره خورده که در مقاله داریوش بزرگ با جزئیات بیشتر شرح دادهایم: طبق روایت رسمی داریوش در کتیبه بیستون، کمبوجیه پیش از رفتن به مصر، برادرش بردیا را مخفیانه کشت -و بعدها مغی به نام گئوماتا با جعل هویت بردیا، تاج و تخت را ربود. کمبوجیه، در راه بازگشت از مصر برای سرکوب این شورش، در سال ۵۲۲ پیش از میلاد در سوریه بر اثر زخمی مرموز (شاید تصادفی، شاید خودکشی) درگذشت، بیآنکه فرزندی از خود باقی بگذارد.
یک نکته را باید اینجا اضافه کرد که در بخش داریوش بزرگ کمتر به آن پرداختیم: خودِ داستان «گئوماتای جعلی»، امروز دیگر به همان قطعیتی که داریوش روایت کرده، پذیرفته نمیشود. شماری از مورخان مدرن معتقدند این توطئه اصلاً وجود نداشت، و مردی که داریوش او را «مغی جاعل هویت» خواند، در واقع همان بردیای واقعی، پسر کوروش بود -و داریوش، برای توجیه یک کودتای ساده علیه فرزند مشروع کوروش، این داستان جعل هویت را ساخت. از آنجا که هیچ سند مستقلی جز روایت خودِ داریوش در دست نیست، این پرسش همچنان باز است.
داریوش بزرگ
درباره داریوش، شرح کامل و مستقلی در مقاله داریوش بزرگ نوشتهایم؛ اینجا فقط جایگاهش را در روند کلی هخامنشیان مرور میکنیم.
داریوش، که به روایت رسمی خودش از شاخهای دیگر خاندان هخامنشی بود، پس از سرکوب گئوماتا/بردیا در سال ۵۲۲ پیش از میلاد به تخت نشست و طی حدود یکونیم سال، شانزده شورش را در سراسر امپراتوری فرونشاند. برخلاف کوروش که عمدتاً فاتح بود، داریوش معمار ماند: کسی که ساختار اداری، مالی و ارتباطی امپراتوری را چنان محکم بنا کرد که تا دو قرن بعد، حتی پس از دورههای ضعف، از هم نپاشید. کتیبه بیستون، سکه دریک، تقسیمبندی ساتراپیها و جاده شاهی -که در بخشهای بعدی همین مقاله (ساختار حکومت، اقتصاد) به تفصیل میآید همه از دوران اویند.
خشایارشا
خشایارشا، پسر داریوش از آتوسا (دختر کوروش بزرگ)، از ۴۸۶ تا ۴۶۵ پیش از میلاد حکومت کرد. جالب است که او فرزند ارشد داریوش نبود؛ برادر بزرگترش آرتوبرزن یا آریوبرزن ادعای تاج و تخت داشت، اما چون مادرش زنی غیراشرافی (نه آتوسا، دختر کوروش بزرگ) بود، خشایارشا بر او ترجیح داده شد (Wikipedia).
او سلطنتش را با سرکوب شورشهایی در مصر (۴۸۴ پیش از میلاد) و بابل (که طی سلطنتش دستکم دوبار سر برداشت) آغاز کرد و سپس به همان هدفی رفت که پدرش نیمهکاره رهایش کرده بود: انتقام از یونان. در سال ۴۸۰ پیش از میلاد، با سپاهی که برآوردهای مدرن آن را حدود ۳۶۰ هزار نفر و ناوگانی با ۷۰۰ تا ۸۰۰ کشتی تخمین میزنند (بسیار کمتر از رقم افسانهای ۵ میلیونی هرودوت)، از تنگه هلسپونت گذشت.
آغاز کار موفق بود: لئونیداس، سیصد سپاهی اسپارتی و متحدان کوچکترشان در تنگه ترموپیل شکست خوردند، و آتن به تصرف و آتش کشیده شد. اما در نبرد دریایی سالامیس، ناوگان کوچکتر یونانی، ناوگان عظیم خشایارشا را در تنگهای باریک غافلگیر و نابود کرد. خشایارشا خودش به آسیا بازگشت و فرماندهاش ماردونیوس را در تسالی برای ادامه جنگ باقی گذاشت؛ ماردونیوس هم سال بعد در نبرد پلاته شکست خورد و کشته شد -پایانی که بهدرستی نقطه آغاز افول امپراتوری هخامنشی دانسته میشود.
پس از شکست یونان، خشایارشا بیشتر به ساختوساز در پرسپولیس روی آورد. سرانجام در سال ۴۶۵ پیش از میلاد، در پی توطئهای درباری، به دست آرتابان -فرمانده گارد سلطنتیاش- به قتل رسید.
ساختار حکومت
هخامنشیان را از امپراتوریهای پیش از خود، نه فقط وسعت قلمرو متمایز میکرد، بلکه بیش از هر چیز، شیوه ادارهشان. کوروش بزرگ نظام پایه را با تقسیم قلمرو میان فرمانرویان محلی به نام «ساتراپ» بنیاد گذاشت، اما این داریوش بود که آن را به یک سیستم واقعی تبدیل کرد: امپراتوری را به ساتراپیهای رسمی تقسیم کرد -تعداد دقیق آنها در منابع متفاوت است؛ رقم رایجتر و پرکاربردتر ۲۰ ساتراپی اصلی است، هرچند برخی بازسازیهای تخصصیتر با احتساب واحدهای فرعی زیرمجموعه هر ساتراپی اصلی، رقم بزرگتری ذکر میکنند- هرکدام با تعرفه مالیاتی ثابت و متناسب با ظرفیت اقتصادیاش -مثلاً بابل، که بیشترین مالیات را میپرداخت، هزار تالان نقره بهعلاوه خوراک چهارماهه ارتش تعهد داشت (Wikipedia).
برای جلوگیری از استقلال بیشازحد ساتراپها، داریوش نظام کنترل چندلایهای طراحی کرد: خزانهدار و فرمانده پادگان هر ساتراپی مستقیماً به دربار مرکزی -نه به ساتراپ محلی- پاسخگو بودند، و مأمورانی موسوم به «چشم و گوش شاه» بهطور دورهای بازرسی میکردند (Britannica). زبان آرامی بهعنوان زبان رسمی اداری در سراسر امپراتوری رواج یافت -انتخابی که ارتباط میان مصر تا هند را ممکن میساخت، شبیه نقشی که لاتین قرنها بعد در اروپا ایفا کرد.
با اینهمه، این نظام بینقص نبود. با تضعیف قدرت مرکزی از نیمه سده پنجم پیش از میلاد به بعد، ساتراپها هرچه بیشتر استقلال عملی پیدا کردند و شورشهای ساتراپها به رویدادی تکرارشونده در نیمه دوم عمر امپراتوری تبدیل شد.
ارتش هخامنشی
ستون فقرات نظامی امپراتوری، واحدی افسانهای بود: «جاویدان» (Immortals)، دههزار سرباز پیاده نخبه که همیشه دقیقاً همین شمار را حفظ میکردند -به محض کشته یا زخمیشدن یک نفر، جایگزینی بلافاصله وارد صف میشد، به همین دلیل یونانیها نام «جاویدان» را رویشان گذاشتند (Britannica). این واحد، گارد شخصی شاه هم بود و از پارسیها، مادها و ایلامیها تشکیل میشد.
ارتش کامل هخامنشی اما بسیار بزرگتر از جاویدانها بود؛ برآوردهای امروزی، برخلاف رقمهای اغراقآمیز هرودوت، نیروی واقعی امپراتوری را چیزی حدود ۱۲۰ تا ۱۵۰ هزار سرباز -از ملیتهای گوناگون سراسر قلمرو- تخمین میزنند. فرماندهی کل معمولاً بر عهده خود شاه یا یکی از نزدیکترین اعضای خاندان سلطنتی بود؛ فرماندهان هخامنشی هم معمولاً خودشان در میدان نبرد میجنگیدند، نه فقط از پشت جبهه فرمان میدادند -پنج تن از یازده پسر داریوش بزرگ در همین میدانها کشته شدند.
از زمان داریوش به بعد، هخامنشیان نخستین امپراتوری خاور نزدیک بودند که نیروی دریایی منظم هم راه انداختند؛ ناوگانی که عمدتاً از ملوانان فنیقی، مصری، قبرسی و یونانی تشکیل میشد -نشانه دیگری از سیاست بهکارگیری تخصص محلی بهجای تحمیل یکدستسازی نظامی.
اقتصاد
پیش از داریوش، اقتصاد امپراتوری عمدتاً بر پایه پایاپای و فلزات وزنشده میچرخید. کوروش بزرگ پس از فتح لیدیه، با سکههای موجود آن سرزمین آشنا شد، اما این داریوش بود که نظام پولی یکپارچهای برای کل امپراتوری ابداع کرد: سکه طلای «دریک» و همتای نقرهاش «سیگلوس»، با نسبت ثابت بیست سیگلوس به هر دریک (Britannica Money).
ضرب این سکهها عملاً منحصر به یک کارگاه بود سارد، در آسیای صغیر و در سراسر دوران هخامنشی، شاهدی از ضرابخانه دیگری در دست نیست. عجیبتر اینکه در دل ایران، یعنی در فارس و ماد، سکه چندان رواج نداشت و مردم همچنان با پایاپای و شمش نقره دادوستد میکردند؛ دریک بیشتر در نیمه غربی امپراتوری -جایی که پیش از این هم سنت سکهزنی وجود داشت- گردش میکرد (Wikipedia). در کنار سکه، مالیات ثابت و سالانهای که داریوش برای هر ساتراپی تعیین کرد -با احتساب توان اقتصادی هر منطقه- ستون اصلی خزانه امپراتوری بود.
دین
پرسش «دین هخامنشیان چه بود؟» سادهتر از آن است که در نگاه اول به نظر میرسد. کتیبههای داریوش و جانشینانش پر است از نام اهورامزدا، خدایی که به روایت خودشان جهان، آسمان و شادی انسان را آفریده و داریوش را «یک شاه بر شاهان بسیار» کرده است (Britannica).
اما اینکه آیا هخامنشیان -بهویژه کوروش و کمبوجیه- واقعاً «زرتشتی» به معنای رسمی و متعارف کلمه بودند، هنوز محل بحث پژوهشگران است. نه در کتیبههای داریوش نامی از زرتشت آمده، نه هیچ بقایای معبد زرتشتی از اوایل دوره هخامنشی کشف شده -و هرودوت هم در قرن پنجم پیش از میلاد مینویسد که پارسیها هنوز معبد نمیساختند و در فضای باز عبادت میکردند (Encyclopaedia Iranica). تنها از دوره خشایارشا به بعد است که پیوند میان دین دربار و آموزههای زرتشتی صراحتاً پررنگتر میشود.
در عمل اما، این مناقشه نظری اهمیت کمتری از سیاست دینی واقعی هخامنشیان نسبت به اقوام مغلوب داشت: بازسازی معابد بابلی، احترام به خدایان مصری، و اجازه بازگشت اقوام تبعیدی به سرزمینهایشان -سیاستی که در بخش «کوروش بزرگ» هم به آن اشاره کردیم.
معماری
معماری هخامنشی، ترکیبی هوشمندانه از سنتهای آشوری، بابلی و یونانی آسیای صغیر بود که در کنار هم، سبکی کاملاً ایرانی ساختند. سه مکان اصلی این میراث را نشان میدهند: آرامگاه ساده و بیتجمل کوروش بزرگ در پاسارگاد، کاخهای شوش، و بلندپروازانهترینشان -پرسپولیس.
ساخت پرسپولیس را داریوش، احتمالاً بین ۵۱۸ تا ۵۱۵ پیش از میلاد، آغاز کرد؛ او میخواست پایتختی تشریفاتی و تازه داشته باشد، جدا از پاسارگاد که به کوروش تعلق داشت. این پروژه تقریباً یک قرن طول کشید و در دوران خشایارشا و اردشیر یکم تکمیل شد (World History Encyclopedia). کاخهایش -آپادانا، تالار صد ستون، خزانه بزرگ- با نقشبرجستههایی تزیین شدند که نمایندگان تمام اقوام امپراتوری را در حال آوردن هدایا به شاه نشان میدهند؛ تصویری از یک امپراتوری هماهنگ و چندملیتی که خود هخامنشیان میخواستند از خود بهجای بگذارند.
پایتختها
بر خلاف تصور رایج، هخامنشیان یک پایتخت ثابت نداشتند؛ امپراتوری میان چهار یا پنج مرکز اصلی در گردش بود: پاسارگاد (پایتخت تشریفاتی کوروش)، پرسپولیس (پایتخت تشریفاتی داریوش، عمدتاً برای بهار و تابستان)، شوش (مرکز اداری اصلی)، اکباتان (پایتخت تابستانی، به ارث رسیده از مادها) و بابل (که برخی منابع آن را نیز جزو پایتختهای اصلی میشمارند) (Clio).
این جابهجایی دائمی شاه و دربار میان این شهرها، تصادفی نبود؛ پژوهشگران آن را نوعی «کوچ سیاسی» میدانند -سنتی باستانی خاور نزدیک که به شاه اجازه میداد پیوندش را با بخشهای مختلف امپراتوری زنده نگه دارد، بهجای اینکه فقط از یک نقطه ثابت حکومت کند.
وسعت قلمرو
در اوج قدرت در دوران داریوش بزرگ امپراتوری هخامنشی از لیبی و تراکیه در غرب تا دره سند در شرق، و از قفقاز و آسیای مرکزی در شمال تا مصر و نوبه (سودان امروزی) در جنوب گسترده بود. برآوردهای رایج مساحت آن را حدود ۵.۵ میلیون کیلومترمربع ذکر میکنند (برخی منابع، بسته به روش محاسبه، ارقام تا حدود ۷.۵ میلیون کیلومترمربع هم پیشنهاد دادهاند) (Britannica؛ Wikipedia).
این یعنی هخامنشیان، دستکم تا پیش از امپراتوری روم، بزرگترین امپراتوریای بودند که جهان باستان به خود دیده بود -نخستین دولتی که سه قاره آسیا، آفریقا و اروپا را زیر یک نظام اداری واحد گرد آورد.
مهمترین دستاوردها
اگر بخواهیم میراث هخامنشیان را در چند خط خلاصه کنیم:
- نخستین امپراتوری واقعاً چندقارهای و چندفرهنگی تاریخ، با نظامی اداری که تا سدهها بعد الگوی امپراتوریهای دیگر (از جمله خود اسکندر مقدونی) باقی ماند
- کتیبه بیستون، که کلید رمزگشایی خط میخی باستان شد
- نظام ساتراپی و کنترل چندلایه، که تعادل ظریفی میان خودمختاری محلی و نظارت مرکزی برقرار کرد
- سکه دریک، نخستین نظام پولی یکپارچه در این مقیاس
- جاده شاهی و نظام پیامرسانی سریع
- سیاست نسبی تساهل دینی و فرهنگی نسبت به اقوام مغلوب -هرچند، همانطور که در بخش کوروش گفتیم، نباید آن را با معیارهای حقوق بشر مدرن یکی گرفت
علت سقوط هخامنشیان
افول هخامنشیان، برخلاف تصور عامه، یک فروپاشی ناگهانی نبود؛ فرایندی تدریجی بود که از همان شکست خشایارشا در یونان (۴۸۰-۴۷۹ پیش از میلاد) آغاز شد و نزدیک به یکونیم قرن طول کشید.
از نیمه دوم سده پنجم پیش از میلاد به بعد، قدرت مرکزی رفتهرفته تضعیف شد: توطئههای درباری پیدرپی (از جمله قتل خودِ خشایارشا)، شورشهای مکرر ساتراپها -که گاهی، مثل «شورش بزرگ ساتراپها» در آناتولی، بخشهای وسیعی از امپراتوری را دربر میگرفت- و از دستدادن موقت مصر، همگی نشانههای این فرسایش تدریجی بودند.
ضربه نهایی را اسکندر مقدونی وارد کرد، اما نه در یک نبرد. طی سه سال و سه نبرد بزرگ -گرانیکوس (۳۳۴ پیش از میلاد)، ایسوس (۳۳۳ پیش از میلاد) و گئوگامل (۳۳۱ پیش از میلاد)- اسکندر آخرین شاه هخامنشی، داریوش سوم، را شکست داد. داریوش سوم سرانجام در سال ۳۳۰ پیش از میلاد، نه به دست اسکندر، بلکه به دست بسوس، یکی از ساتراپها و خویشاوندان خودش، کشته شد. با این رویداد، دو قرن حکومت هخامنشی به پایان رسید و پرسپولیس -نماد باشکوه این امپراتوری- به آتش کشیده شد.
نکتهای که پژوهشگران امروز بر آن تأکید میکنند: اینکه اسکندر برای فتح کامل امپراتوری، مجبور بود در هر استان و هر گام بجنگد، نشان میدهد ساختار هخامنشی، با همه ضعفهای درباریاش، هنوز تا لحظه آخر واقعاً منسجم بود -نه امپراتوریای پوسیده و آماده فروپاشی خودبهخودی (Metropolitan Museum of Art).
مقاله کاملتر حکومت هخامنشی
حکومت های ایران : حکومت سلوکیان
اسکندر مقدونی و آغاز حکومت
پس از سقوط داریوش سوم در ۳۳۰ پیش از میلاد، اسکندر مقدونی به شاه رسمی سرزمینهای هخامنشی تبدیل شد؛ اما حکومتش کوتاه بود -او در سال ۳۲۳ پیش از میلاد، بدون جانشین مشخصی، در بابل درگذشت. امپراتوریاش میان ژنرالهایش (دیادوخی) تقسیم شد و همین رقابتها، ایران را هم درگیر جنگهای جانشینی کرد.
تشکیل دولت سلوکی
از میان این ژنرالها، سلوکوس یکم -ملقب به نیکاتور، «پیروزمند»- برنده نهایی نبردهای شرق بود. او در سال ۳۱۲ پیش از میلاد بابل را دوباره تصرف کرد و از آنجا، قلمرویی ساخت که تا هند در شرق و تراکیه در غرب میرسید -بزرگترین دولت میان دولتهای جانشین اسکندر (Britannica). سلوکیان، برخلاف هخامنشیان، از ایران حکومت نکردند؛ پایتختهای اصلیشان -سلوکیه بر دجله و بعدها انطاکیه- در بینالنهرین و سوریه بودند، و نظام ساتراپی هخامنشی را هم تا حد زیادی حفظ کردند، فقط با فرمانداران یونانیمآب.
فرهنگ یونانی در ایران
سلوکیان شهرهای یونانیسبک متعددی در سراسر قلمرو -از جمله در دل ایران- بنیاد گذاشتند و مهاجران یونانی و مقدونی را در آنها اسکان دادند. زبان و نهادهای اداری یونانی در شهرها رواج یافت، اما این تأثیر عمدتاً به طبقه حاکم و مراکز شهری محدود ماند؛ در بیشتر فلات ایران، زندگی روستایی و سنتهای محلی تقریباً دستنخورده باقی ماندند. میزان واقعی «یونانیبودن» این حکومت هنوز میان پژوهشگران محل بحث است: برخی آن را اساساً یک قدرت شرقی با ظاهری یونانی میدانند، در حالیکه دیگران به نمادهای آشکار یونانی در دربار، سکهها و آیین سلطنتی سلوکی استناد میکنند که این خوانش را زیر سؤال میبرد (Encyclopaedia Iranica).
علت سقوط
افول سلطه سلوکیان بر ایران، نه یک شکست، بلکه فرسایشی طولانی در برابر قدرتی نوظهور بود: اشکانیان (پارتها). از میانه سده سوم پیش از میلاد، پارتها رفتهرفته قلمرو شرقی سلوکیان را تصرف کردند؛ نقطه تعیینکننده، تصرف اکباتان و ماد به دست میتریدات یکم اشکانی در ۱۴۸/۱۴۷ پیش از میلاد بود، و طی ۱۳۹ یا ۱۳۸ پیش از میلاد (منابع دقیقاً همداستان نیستند)، با اسارت شاه سلوکی دمتریوس دوم، عملاً هیچ سرزمینی شرق فرات برای سلوکیان باقی نماند (Wikipedia). از دولت سلوکی، از این پس، فقط بقایایی در سوریه ماند که سرانجام در سال ۶۳ پیش از میلاد به دست روم برچیده شد.
برای مطالعه کاملتر : همه چیز درباره حکومت سلوکی
حکومت های ایران : شاهنشاهی اشکانی
بنیانگذار
بنیانگذار اشکانیان، ارشک یکم، رهبر قبیله پارنی (از اقوام کوچرو آسیای مرکزی) بود که حدود سال ۲۴۷ پیش از میلاد، ساتراپی پارت را از آندراگوراس -فرمانداری که علیه سلوکیان شوریده بود- تصرف کرد. تاریخ دقیق و حتی جانشینی نخستین شاهان اشکانی، برخلاف هخامنشیان و ساسانیان، هنوز محل بحث مورخان است؛ حتی اینکه آیا ارشک و برادرش تیرداد یک نفر بودند یا دو نفر، هنوز روشن نیست (Wikipedia). پایتخت نخستین او هکاتومپیلوس بود.
پادشاهان مهم
دو پادشاه بیش از بقیه، اشکانیان را از یک پادشاهی منطقهای به امپراتوری تبدیل کردند. میتریدات یکم (حدود ۱۷۱ تا ۱۳۸ پیش از میلاد) ماد، بابل و بینالنهرین را از سلوکیان گرفت و برای نخستین بار عنوان هخامنشی «شاه شاهان» را احیا کرد. میتریدات دوم (۱۲۳ تا ۸۷ پیش از میلاد) قلمرو را تا اوج وسعتش گسترش داد و نخستین کسی بود که همین عنوان را رسماً روی سکههایش حک کرد (Iran Chamber Society).
جنگهای ایران و روم
رویارویی اشکانیان و روم، یکی از طولانیترین رقابتهای تاریخ باستان بود. نقطه اوج آن، نبرد کارهه در ۵۳ پیش از میلاد بود: سردار اشکانی سورنا با ترکیب سوارهنظام زرهپوش و کمانداران سوار، سپاه رومی کراسوس را نابود کرد -کراسوس کشته شد و تاکتیک «تیر پارتی» (شبیهسازی عقبنشینی و شلیک در حال چرخش) به افسانهای نظامی تبدیل شد (Wikipedia). طی دو قرن و نیم بعد، روم بارها به تیسفون -پایتخت اشکانی- حمله کرد و حتی چندبار آن را غارت کرد، اما هرگز نتوانست اشکانیان را از میدان بهدر کند.
ساختار حکومت
بر خلاف تمرکزگرایی هخامنشیان، حکومت اشکانی نظامی نسبتاً غیرمتمرکز بود: شاه اشکانی، فرمانروای مستقیم بخشی از قلمرو بود و باقی را از طریق نزدیک به هجده پادشاهی وابسته (از جمله حطره، کاراخن -پادشاهی کوچکی در سواحل خلیج فارس، در همسایگی خوزستان امروزی- و ارمنستان) اداره میکرد. خاندانهای بزرگ اشرافی نفوذ زیادی در انتخاب و حتی برکناری شاهان داشتند -ضعفی که بعدها به یکی از عوامل سقوط امپراتوری تبدیل شد.
اقتصاد
ثروت اصلی اشکانیان از کنترل جاده ابریشم میآمد؛ از حدود ۱۲۹ پیش از میلاد، آنها واسطه اصلی تجارت میان امپراتوری روم و چین دوران هان شدند و از عبور کالا -بهویژه ابریشم- سود کلانی به دست میآوردند (TheCollector).
فرهنگ
اشکانیان در آغاز، فرهنگی بهشدت یونانیپسند داشتند -زبان یونانی را زبان رسمی دربار کردند و سکههایشان به سبک یونانی ضرب میشد. اما رفتهرفته، بهویژه از دوران میتریدات دوم به بعد، بازگشتی آگاهانه به سنتهای ایرانی آغاز شد: زبان پارتی و خط پهلوی جای یونانی را گرفتند و اشکانیان خود را وارثان مستقیم هخامنشیان معرفی کردند.
علت سقوط
اشکانیان را نه روم، بلکه یک قدرت داخلی برانداخت. اردشیر، فرمانروای محلی پارس (استخر)، از حدود سال ۲۲۴ میلادی علیه آخرین شاه اشکانی، اردوان پنجم، شورید. در نبرد هرمزگان، اردوان شکست خورد و کشته شد؛ اردشیر عنوان «شاهنشاه» را برای خود برگزید و امپراتوری ساسانی را بنیاد گذاشت (TheCollector). نزاعهای داخلی مکرر خاندان اشکانی بر سر جانشینی، در کنار فرسایش دو قرن و نیم جنگ با روم، زمینه این فروپاشی را فراهم کرده بود.
مقاله کاملتر : همه چیز درباره حکومت اشکانی
حکومت های ایران : شاهنشاهی ساسانی
اردشیر بابکان
اردشیر، فرمانروای محلی استخر در پارس و نوه یک نگهبان معبد آناهیتا، از حدود سال ۲۰۸ میلادی قدرت را در منطقه خود تثبیت کرد و سپس علیه اردوان پنجم، آخرین شاه اشکانی، شورید. در نبرد هرمزگان (۲۸ آوریل ۲۲۴ میلادی)، اردوان شکست خورد و کشته شد؛ اردشیر همانجا در میدان نبرد، عنوان «شاهنشاه» را برای خود برگزید و دودمان ساسانی را بنیاد گذاشت -دودمانی که چهار قرن، تا سال ۶۵۱ میلادی، دوام آورد (Encyclopaedia Iranica). برخلاف اشکانیان غیرمتمرکز، اردشیر از همان ابتدا حکومتی متمرکز و بوروکراتیک بنا نهاد و ادعا کرد وارث مستقیم هخامنشیان است -هرچند مورخان امروزی تردید دارند که او واقعاً از تاریخ هخامنشیان آگاهی دقیقی داشته باشد.
شاهان مشهور
پس از اردشیر، پسرش شاپور یکم (۲۴۰-۲۷۰ میلادی) امپراتوری را با فتوحاتی چشمگیر علیه روم تثبیت کرد؛ او نخستین فرمانروای شناختهشده تاریخ بود که یک امپراتور رومی -والرین- را در میدان جنگ اسیر گرفت. شاپور دوم (۳۰۹-۳۷۹ میلادی)، طولانیترینسلطنت تاریخ ساسانی را داشت و امپراتوری را پس از دورهای ضعف احیا کرد. اما شاید بانفوذترین شاه ساسانی، خسرو یکم (انوشیروان، ۵۳۱-۵۷۹ میلادی) بود: او نظام مالیاتی را اصلاح کرد، ارتش و دیوانسالاری را بازسازی کرد، و بهعنوان حامی علم و فلسفه شهرت یافت -آثار افلاطون و ارسطو را به پهلوی ترجمه و در دانشگاه گندیشاپور تدریس کرد (Britannica).
ساختار حکومت
ساسانیان، برخلاف اشکانیان، حکومتی بهشدت متمرکز بنا کردند: شاهنشاه در رأس هرم قدرت بود و قلمرو به کانتونها (استانهایی) تقسیم میشد که عمداً کوچکتر و کنترلپذیرتر از ساتراپیهای وسیع اشکانی بودند. خاندانهای بزرگ اشرافی همچنان قدرت محلی داشتند، اما اینبار زیر نظارت دقیقتر دربار. خسرو یکم این نظام را با ایجاد دیوانسالاری وزارتی و تقسیم فرماندهی نظامی میان چهار سردار منطقهای، باز هم منسجمتر کرد.
ارتش
ستون فقرات ارتش ساسانی، سوارهنظام سنگین اسواران بود -زرهپوشانی که سنت جنگی اشکانیان را ادامه میدادند، اما با تجهیزات پیشرفتهتر. در کنارشان، پیادهنظام «پایگان»، عمدتاً از دهقانان، وظایفی چون محافظت از کاروان و محاصره قلعهها را برعهده داشت. ساسانیان همچنین در فنون محاصره و استحکامات مرزی (بهویژه در برابر اقوام کوچرو شرق) به سطحی رسیدند که بعدها الگوی نظامیان بیزانس و حتی سپاهیان اسلامی شد.
دین زرتشتی
اردشیر یکم، دین زرتشتی را دین رسمی امپراتوری اعلام کرد و به کمک روحانیاش تنسر، آموزهها را یکدست و متون مقدس را گردآوری کرد. زیر نظر شاپور دوم، تدوین اوستا تکمیل شد. دین رسمی، ابزار مشروعیتبخشی به شاه هم بود -مفهوم «فرّه ایزدی» شاه را نماینده اراده اهورامزدا بر زمین معرفی میکرد. با اینهمه، سیاست دینی ساسانیان در قبال اقلیتها (مسیحیان، یهودیان، پیروان مانی) در دورههای مختلف نوسان زیادی داشت؛ گاه با تساهل نسبی، گاه با سرکوب شدید.
معماری
معماری ساسانی، میراثی ماندگار برای معماری اسلامی بعدی بر جای گذاشت: طاق کسری در تیسفون -با یکی از بزرگترین طاقهای آجری بدونستون جهان باستان- و کاخهای فیروزآباد و بیشاپور، نوآوریهایی چون گنبدهای فراگیر و ورودیهای طاقدار را باب کردند که سدهها بعد، در معماری اسلامی ایران هم تکرار شدند.
اقتصاد
خسرو یکم، اصلاحی بنیادین در نظام مالیاتی انجام داد: بهجای مالیات متغیر و سالانه بر محصول (که وابسته به آبوهوا بود)، مالیات ثابت و ازپیشمشخص برقرار کرد -نظامی که ثبات درآمد دولت را تضمین میکرد و تا دوران اسلامی هم ادامه یافت. در کنار کشاورزی، تجارت جاده ابریشم و راههای دریایی خلیج فارس، منبع مهم دیگری برای ثروت امپراتوری بود.
جنگ با روم
جنگهای ساسانیان با روم (و بعدها بیزانس)، ادامه همان رقابت اشکانی-رومی بود، اما با شدت بیشتر. شاپور یکم در سال ۲۴۴ میلادی امپراتور روم، گوردیان سوم، را در نبرد شکست داد -به گفته برخی منابع، گوردیان در همان جنگ کشته شد- و جانشینش، فیلیپ عرب، ناچار به صلحی تحقیرآمیز و پرداخت غرامت به ایران شد. شاپور در سال ۲۶۰ میلادی نیز امپراتور دیگر روم، والرین، را در نبرد اسیر گرفت؛ والرین تا پایان عمر در اسارت ماند. خسرو یکم و جانشینانش هم بارها با بیزانس در نبرد بودند. این جنگهای تقریباً چهارصدساله، سرانجام هر دو امپراتوری را بهشدت فرسوده کرد -جنگ نهایی (۶۰۲-۶۲۸ میلادی) هر دو طرف را از نظر مالی و نظامی به فروپاشی نزدیک کرد، درست پیش از ظهور اسلام.
علت سقوط
فرسودگی حاصل از همین جنگ آخر با بیزانس، زمینه اصلی سقوط ساسانیان بود. پس از قتل خسرو دوم در ۶۲۸ میلادی، امپراتوری وارد دورهای از بیثباتی شدید شد -در عرض چهار سال، ده مدعی تاج و تخت روی کار آمدند. در همین آشفتگی، اعراب مسلمان حمله را آغاز کردند: شکست قطعی در نبرد قادسیه (۶۳۶ میلادی) راه را برای سقوط تیسفون باز کرد، و نبرد نهاوند (۶۴۲ میلادی) عملاً مقاومت سازمانیافته ساسانی را پایان داد. یزدگرد سوم، آخرین شاه، سالها در شرق ایران برای بازسازی سپاهی جدید تلاش کرد، اما سرانجام در سال ۶۵۱ میلادی در مرو، به دست یک آسیابان محلی، به قتل رسید (Wikipedia).
درباره حکومت ساسانی بیشتر بدانید.
حکومت های ایران پس از اسلام
پس از سقوط ساسانیان، ایران برای حدود صد و هفتاد سال مستقیماً زیر حکومت خلفای راشدین، اموی و عباسی اداره شد. اما از سده نهم میلادی، سلسلههای محلی ایرانی -با وفاداری اسمی به خلیفه بغداد اما استقلال عملی روزافزون- یکی پس از دیگری سر برآوردند. طاهریان، نخستین این سلسلهها بودند.
طاهریان
بنیانگذار. طاهر بن حسین، سردار ایرانیتبار خلیفه عباسی مأمون، در جنگ داخلی میان مأمون و برادرش امین نقش تعیینکنندهای داشت -فرماندهی محاصره بغداد و شکست نیروهای امین را برعهده گرفت. به پاس این خدمت، در سال ۸۲۱ میلادی حکومت خراسان به او واگذار شد. طاهریان را باید با احتیاط «نخستین دودمان مستقل ایرانی پس از اسلام» نامید: به گفته مورخ هیو کندی، این توصیف گمراهکننده است، چون رابطه آنان با خلافت عباسی بیشتر شراکت بود تا استقلال کامل (Wikipedia). با اینهمه، ماجرایی از همان آغاز کار وجود دارد که این مرز میان «شراکت» و «استقلال» را کمی مبهم میکند: طاهر در سال ۸۲۲، نام خلیفه را از خطبه نماز جمعه حذف و سکهای به نام خودش ضرب کرد -اقدامی که نشانه آشکار خودمختاری بود. همان شب، بهطرز مشکوکی درگذشت؛ بنا به برخی روایات، به دستور مأمون مسموم شده بود (Wikipedia).
دستاوردها. طاهریان خراسان را به منطقهای نسبتاً باثبات و مرفه تبدیل کردند؛ عبدالله بن طاهر، یکی از برجستهترین فرمانروایان این خاندان، به کشاورزی و آبادانی توجه ویژهای داشت. مهمترین میراث فرهنگی آنان اما این بود: طاهریان نخستین کسانی بودند که زبان فارسی را به خط عربی (بهجای خط پهلوی پیشین) نوشتند -گامی که بعدها زمینه شکوفایی ادبیات فارسی نو را فراهم کرد (Wikipedia).
علت سقوط. ضعف تدریجی زیر حکومت جانشینان کمتجربه -بهویژه محمد بن طاهر- میدان را برای رقیبی تازه باز کرد: یعقوب لیث صفاری، که از سیستان برخاسته بود. یعقوب در سال ۸۷۳ میلادی نیشابور، پایتخت طاهریان، را تصرف کرد و به حکومت آنان بر خراسان پایان داد؛ هرچند شاخهای از خاندان طاهری تا سال ۸۹۱ میلادی همچنان فرمانداری بغداد را در دست داشت.
حکومت های ایران : صفاریان
یعقوب لیث صفاری. یعقوب، زاده ۸۴۰ میلادی در روستایی نزدیک زرنج (در افغانستان امروزی)، مسیری کاملاً متفاوت از طاهریان اشرافی داشت: مسگری ساده که به رهبری دستههای «عیار» (نوعی جنگاور محلی/راهزن) رسید. در سال ۸۶۱ میلادی کنترل سیستان را در دست گرفت و از آنجا به شرق تاخت -کابل، غزنه، بست، هرات- و سرانجام خراسان را از دست طاهریان بیرون کشید. در ۸۷۶ میلادی تا نزدیکی بغداد پیش رفت، اما سپاه خلیفه با سیلبندکردن زمینهای اطراف مانع پیشرویاش شد و مجبور به عقبنشینی شد؛ او سه سال بعد، در ۸۷۹ میلادی، بر اثر بیماری درگذشت -نه در میدان جنگ (Wikipedia).
دستاوردها. صفاریان، برخلاف تصویر رایج از یک حکومت صرفاً نظامی، نقش مهمی در احیای زبان فارسی داشتند: طبق روایتی معروف، وقتی شاعران دربارش فتح هرات را به عربی سرودند، یعقوب دستور داد آن را به فارسی هم بسرایند -رویدادی که مورخان آن را نقطه عطفی در بازگشت شعر فارسی نو میدانند (Wikipedia). قلمرو صفاریان در اوج خود، بخش بزرگی از ایران، افغانستان و آسیای میانه را در بر میگرفت.
علت سقوط. جانشین و برادر یعقوب، عمرو لیث، در ابتدا حتی از سوی خلیفه بهعنوان فرماندار رسمی خراسان، فارس و کرمان به رسمیت شناخته شد. اما ضعف بزرگتر، خاندان صفاری را از همان ابتدا همراهی میکرد: فاقد تصوری از حکومت متمرکز و پایدار بودند، برخلاف رقیب نوظهورشان در شرق. در سال ۹۰۰ یا ۹۰۱ میلادی (منابع دقیقاً همداستان نیستند)، اسماعیل سامانی در نبرد بلخ عمرو را شکست داد و اسیر کرد؛ عمرو در غل و زنجیر به بغداد فرستاده و در ۹۰۲ میلادی کشته شد. از آن پس، صفاریان به قلمرو کوچک سیستان محدود و عملاً واسال سامانیان و جانشینانشان شدند -وضعیتی که تا سرکوب نهاییشان به دست غزنویان در سده یازدهم میلادی ادامه یافت.
حکومت های ایران : سامانیان
بنیانگذار. نام سامانیان از «سامانخدا» میآید، اشرافیزادهای زرتشتی که به اسلام سنی گروید. در سال ۸۱۹ میلادی، خلیفه مأمون چهار نوه او را به فرمانداری بخشهای مختلف ماوراءالنهر (سمرقند، فرغانه، شاش، هرات) گمارد. اما بنیانگذار واقعی دولت سامانی، اسماعیل بن احمد (اسماعیل سامانی، حکومت ۸۹۲-۹۰۷ میلادی) بود: او در نبرد بلخ (۹۰۰ یا ۹۰۱ میلادی -همان نبردی که در بخش صفاریان هم دیدیم) صفاریان را در خراسان شکست داد، بخارا را پایتخت خود کرد، و عملاً دولتی نیمهمستقل بنیاد گذاشت -هرچند همچنان بهطور اسمی خراجگزار خلیفه بغداد بود (Iran Chamber Society).
شکوفایی فرهنگ فارسی. دوران سامانی را باید اوج بازگشت زبان و فرهنگ فارسی پس از فتح اسلامی دانست. فارسی برای نخستینبار پس از حمله اعراب، به زبان رسمی دربار تبدیل شد؛ رودکی، ملقب به «پدر شعر فارسی»، در همین دربار پرورش یافت. اوج این شکوفایی را مورخان معمولاً به دوران نصر دوم (۹۱۴-۹۴۳ میلادی) و وزیرانش -جیهانی و بلعمی- نسبت میدهند؛ بخارا و سمرقند به مراکز بزرگ علم، ادب و تجارت تبدیل شدند (Britannica).
علت سقوط. از میانه سده دهم میلادی، قدرت سامانی رفتهرفته تحلیل رفت: نزاعهای داخلی میان اشراف، اختلال در مسیرهای تجاری، و مهمتر از همه، قدرتگیری فرماندهان غلام ترکتبار دربار -از جمله آلپتگین، که با تصرف غزنه در سال ۹۶۲ میلادی، زمینه شکلگیری سلسله غزنوی را فراهم کرد. سرانجام در سال ۹۹۹ میلادی، قراخانیان از شمال بخارا را تصرف کردند و به حکومت سامانی پایان دادند؛ قلمرو باقیماندهشان هم میان قراخانیان و غزنویان تازهبهقدرترسیده تقسیم شد.
علویان طبرستان
شکلگیری حکومت. طبرستان -سرزمین کوهستانی جنوب دریای خزر- برخلاف بیشتر ایران، حتی در برابر هخامنشیان، اشکانیان و ساسانیان هم استقلال نسبی خود را حفظ کرده بود. در سال ۸۶۴ میلادی، مردم غرب طبرستان علیه فرمانداران طاهری شوریدند و از حسن بن زید -سیدی از نوادگان امام حسن(ع) که در ری زندگی میکرد- دعوت کردند رهبریشان را برعهده بگیرد. حسن، ملقب به «الداعی الکبیر»، حکومتی بر پایه مذهب زیدی (شاخهای از تشیع) بنا نهاد -نخستین و نیرومندترین امارت زیدی تاریخ ایران، و یکی از نخستین حکومتهای شیعی این سرزمین (Medievalists.net).
نقش در تاریخ ایران. اهمیت علویان طبرستان، فراتر از قلمرو کوچکشان بود: آنان مذهب زیدی را در سراسر منطقه کاسپین گسترش دادند، و مهمتر از آن، به مکتبی نظامی برای بنیانگذاران سلسلههای بعدی تبدیل شدند. مرداویج، بنیانگذار سلسله زیاری، و سه پسر بویه -بنیانگذاران آل بویه- همگی پیش از تأسیس دودمان خودشان، در ارتش علویان خدمت کرده بودند (Wikipedia).
پایان حکومت. تاریخ علویان دو مرحله داشت. مرحله نخست (۸۶۴-۹۰۰) با مرگ محمد بن زید -برادر و جانشین حسن- در نبردی با سامانیان به پایان رسید و طبرستان به تصرف سامانیان درآمد. علویان تا سال ۹۱۴ در تبعید در دیلم ماندند، سپس شاخه دیگری از خاندان به رهبری حسن اطروش دوباره قدرت را در طبرستان به دست گرفت -اما این بازگشت هم با نزاعهای داخلی میان دو شاخه علوی همراه بود، و سرانجام در سال ۹۲۸ میلادی، سامانیان بار دیگر و اینبار برای همیشه به حکومت علویان بر طبرستان پایان دادند.
حکومت های ایران : زیاریان
بنیانگذار. مرداویج بن زیار، زاده حدود ۸۹۰ میلادی در گیلان، ادعا میکرد از خاندان شاهی پیشاسلامی گیلان -نسبی که تا دوران افسانهای کیخسرو میرسید- برخاسته است. او ابتدا زیر فرمان سردار گیلانی اسفار بن شیرویه خدمت میکرد، اما در سال ۹۳۰ یا ۹۳۱ میلادی به او خیانت کرد، او را کشت، و طبرستان را تصرف کرد؛ دودمان تازه را به نام پدرش، زیار، نامگذاری کرد (Encyclopaedia Iranica).
ویژگیها. برخلاف بیشتر فرمانروایان همعصرش، مرداویج مسلمان نبود؛ زرتشتی ماند و آشکارا رؤیای احیای شاهنشاهی ساسانی را در سر داشت -حتی گفته میشود در دربارش «تاج انوشیروان» بر سر میگذاشت. قلمروش را با شتاب تا ری، همدان، اصفهان و اهواز گسترش داد. نکته جالب دیگر: برادران آل بویه -بنیانگذاران سلسله بعدی- کارشان را بهعنوان سرداران نظامی زیرمجموعه مرداویج آغاز کردند، شبیه همان الگویی که پیشتر در ارتش علویان طبرستان دیدیم (Encyclopaedia Iranica).
سقوط
مرداویج پیش از آنکه بتواند رؤیای فتح بغداد و براندازی خلافت عباسی را عملی کند، در سال ۹۳۵ میلادی به دست غلامان ترک خودش ترور شد. جانشینش -برادرش وشمگیر- قلمرو را نگه داشت، اما زیاریان از آن پس عملاً بهعنوان واسال سامانیان و بعدها آل بویه باقی ماندند و قدرت واقعیشان به سواحل کاسپین محدود شد. با اینهمه، دودمان بهشکلی کوچکتر دوام آورد -نوه قابوس بن وشمگیر، کیکاووس بن اسکندر، حدود سال ۱۰۸۲ میلادی کتاب معروف «قابوسنامه» را به یاد پدربزرگش نوشت، و خودِ قابوس هم با ساخت برج آجری گنبد قابوس (که امروز میراث جهانی یونسکو است) نامش را جاودانه کرد- تا اینکه سرانجام در سال ۱۰۹۰ میلادی، دولت اسماعیلیان نزاری (فرقه حشاشین) به حکومت زیاریان پایان داد.آل بویه
بنیانگذاران. سه برادر -علی، حسن و احمد، پسران بویه، ماهیگیری از دیلمان در گیلان (خاستگاه قومی دقیق خاندان، دیلمی یا کردی، هنوز میان مورخان محل بحث است)- پیش از تأسیس دودمان خودشان، سرداران نظامی زیاریان بودند؛ همان الگویی که در دو بخش پیشین (علویان و زیاریان) هم دیدیم. آنها امپراتوری را میان خود تقسیم کردند: علی (عمادالدوله) فارس با مرکز شیراز را گرفت، حسن (رکنالدوله) جبال با مرکز ری را، و احمد (معزالدوله) عراق را. احمد در سال ۹۴۵ میلادی بغداد را تصرف کرد و خلفای سنی عباسی را عملاً به عروسکهای خیمهشببازی تقلیل داد -بدون آنکه رسماً برکنارشان کند (Britannica).
دوران شکوفایی. اوج قدرت آل بویه در دوران عضدالدوله (۹۴۹-۹۸۳ میلادی) بود؛ او لقب باستانی «شاهنشاه» را -به تقلید از ساسانیان- برای خود برگزید، سد بند امیر نزدیک شیراز را ساخت، و قلمرو را تا مرز بیزانس در غرب گسترش داد. آل بویه حتی کتیبههایی به یادبود خود در پرسپولیس حک کردند -نشانهای از احترامشان به میراث پیشاسلامی ایران. با وجود تعلقخاطر شیعی خاندان، از خلافت سنی عباسی حمایت کردند و نسبت به اکثریت سنی قلمروشان هم نسبتاً بامدارا رفتار کردند؛ در همین دوران، شعر فارسی نو هم در دربارشان رونق داشت.
علت سقوط
مرگ عضدالدوله در ۹۸۳ میلادی، آغاز افول بود. جانشینیاش را مشخص نکرده بود، و همین به کشمکش قدرت میان پسرانش انجامید -پسرش ابوکالیجار مرزبان حتی مرگ پدر را مدتی مخفی نگه داشت تا جانشینی خودش تضمین شود. تجزیه تدریجی قلمرو، رکود اقتصادی و نزاع درون ارتش، دودمان را بهتدریج تضعیف کرد؛ سرانجام در سال ۱۰۵۵ میلادی، طغرلبیک سلجوقی آخرین فرمانروای آل بویه در بغداد را برکنار کرد -نقطه پایانی که عملاً به قدرت این دودمان صدودهساله در مرکز خلافت پایان داد، هرچند برخی شاخههای محلی خاندان در فارس تا چند سال بعد هم دوام آوردند (Britannica).
حکومت های ایران : غزنویان
سبکتکین. سبکتکین، زاده حدود ۹۴۲ میلادی در نزدیکی بارسخان (قرقیزستان امروزی)، غلامی ترکنژاد بود که با دختر فرماندار غزنه (شهری در افغانستان امروزی، زیر نظر سامانیان) ازدواج کرد و در سال ۹۷۷ میلادی جانشین او شد. طی بیست سال بعد، قلمرو خود را بر بیشتر افغانستان امروزی گسترش داد -هرچند رسماً هنوز خود را زیرمجموعه سامانیان میدانست (Britannica).
محمود غزنوی. پس از مرگ سبکتکین در ۹۹۷ میلادی، میان دو پسرش -اسماعیل که پدر خودش برای جانشینی برگزیده بود، و محمود، پسر ارشد که اشراف نظامی از او حمایت میکردند- جنگ قدرت درگرفت. محمود پیروز شد، برادرش را برای همیشه زندانی کرد، و در سال ۹۹۸ میلادی رسماً بر تخت نشست؛ خلیفه عباسی، القادر، به او لقب «یمینالدوله» داد (Britannica).
فتوحات. محمود، صفاریان را در سیستان برانداخت (۱۰۰۲ میلادی) و سپس قلمرو را عمیقاً به شبهقاره هند گسترش داد -با چندین لشکرکشی پیاپی، که مشهورترینش، حمله به معبد سومنات در ۱۰۲۴ میلادی بود. با غنایم این فتوحات، غزنه را به یکی از مراکز بزرگ فرهنگی آسیای مرکزی تبدیل کرد؛ دانشمندان را حمایت میکرد، مدرسه و مسجد میساخت. در همین دوران بود که فردوسی، شاعر بزرگ ایرانی، بخشی از شاهنامه را (به روایتی) به امید حمایت دربار غزنوی سرود.
سقوط. فروپاشی غزنویان مرحلهای بود. نخست، در سال ۱۰۴۰ میلادی، سلجوقیان خراسان را در نبردی تعیینکننده از دست جانشینان محمود بیرون کشیدند و قلمرو غزنوی را به شرق افغانستان و پنجاب محدود کردند. دودمان در همین قلمرو کوچکتر بیش از یک قرن دیگر دوام آورد، تا اینکه غوریان -سلسلهای رقیب از افغانستان مرکزی- در ۱۱۵۰/۱۱۵۱ میلادی غزنه را هم تصرف کردند، و سرانجام در سال ۱۱۸۶ میلادی، با فتح لاهور، به آخرین بازمانده حکومت غزنوی هم پایان دادند (Encyclopaedia Iranica).
غوریان
شکلگیری. غوریان از منطقه کوهستانی غور -میان هرات و غزنه، در افغانستان مرکزی امروزی- برخاستند؛ مردمی که تا سده یازدهم میلادی هنوز آیینهای محلی یا بودایی داشتند و تنها پس از فتح غور به دست محمود غزنوی در ۱۰۱۱ میلادی، رفتهرفته اسلام سنی پذیرفتند. برای دههها واسال غزنویان و بعدها سلجوقیان بودند، تا اینکه علاءالدین حسین -ملقب به «جهانسوز»- با غارت بیرحمانه غزنه در میانه سده دوازدهم میلادی، عملاً به این وابستگی پایان داد (Wikipedia).
گسترش قلمرو. اوج قدرت غوریان در دوران حکومت دوگانه دو برادر بود: غیاثالدین محمد (۱۱۶۳-۱۲۰۳) در غرب، و معزالدین محمد (معروف به محمد غوری) در شرق. غیاثالدین تا سال ۱۱۷۵ میلادی غزنه و هرات را تصرف کرد و قلمرو را تا بسطام و گرگان در غرب گسترش داد؛ محمد غوری هم مسیر هند را در پیش گرفت و پس از نبرد ترائین (۱۱۹۲ میلادی)، پایههای حکومت اسلامی در شمال هند را گذاشت. در اوج خود، امپراتوری غوری از خراسان تا بنگال در شرق را در بر میگرفت -مساحتی حدود دو میلیون کیلومترمربع (Wikipedia).
پایان حکومت. پس از مرگ غیاثالدین در ۱۲۰۳، محمد غوری تنها فرمانروای این امپراتوری وسیع شد؛ اما در سال ۱۲۰۴ میلادی، در نبرد آندخوی، از خوارزمشاهیان (با کمک قراختاییان) شکستی سنگین خورد و خراسان را از دست داد. او در سال ۱۲۰۶ میلادی، در نزدیکی رود سند، به دست گروهی که برخی منابع آنان را اسماعیلی میدانند، ترور شد. چون فرزندی نداشت، امپراتوری میان غلامان سردارش تقسیم شد: در هند، قطبالدین ایبک استقلال خود را اعلام کرد و سلسله ممالیک دهلی را بنیاد گذاشت -آغاز سلطنت دهلی؛ در غرب، خوارزمشاهیان قلمرو باقیمانده غوری را جذب کردند و در سال ۱۲۱۵ میلادی، با برکناری آخرین سلطان غوری، به این دودمان بهطور کامل پایان دادند.
حکومت های ایران : سلجوقیان
بنیانگذار. طغرل بیک، نوه سلجوق (فرمانده نظامی ترک که زیر خاقانات خزر خدمت میکرد)، به همراه برادرش چغری بیک، در نبرد دندانقان (۱۰۴۰ میلادی) غزنویان را شکست دادند و خراسان و خوارزم را تصرف کردند. طغرل از سال ۱۰۳۷ میلادی بهعنوان سلطان بر تخت نشست و نیشابور را پایتخت کرد (Wikipedia). در سال ۱۰۵۵ میلادی وارد بغداد شد، به حکومت آل بویه پایان داد، و خود را حامی خلیفه سنی عباسی معرفی کرد (Wikipedia). او در سال ۱۰۶۳ میلادی بدون فرزند درگذشت و برادرزادهاش، آلپ ارسلان، جانشینش شد.
ملکشاه سلجوقی. ملکشاه یکم، پسر آلپ ارسلان، سومین سلطان سلجوقی (۱۰۷۲-۱۰۹۲ میلادی) بود که در دوران او امپراتوری به اوج قدرت و وسعت خود رسید -از قدس، دمشق، حلب و انطاکیه در غرب تا آسیای میانه در شرق. معماری واقعی این ساختار اداری، وزیر قدرتمندش، خواجه نظامالملک بود -کسی که بهدرستی «معمار دولت سلجوقی» لقب گرفته (Encyclopedia.com).
نظامیهها. مهمترین میراث فرهنگی نظامالملک، شبکهای از مدرسههای عالی به نام «نظامیه» بود -نخستینشان در بغداد، حدود سال ۱۰۶۵ میلادی. هدف این مدرسهها، تحکیم اسلام سنی (بهویژه مذهب شافعی) در برابر گسترش نفوذ اسماعیلیان بود؛ اما تأثیرشان فراتر رفت: نظامیه بغداد با نزدیک به سههزار دانشجو و استادانی چون امام محمد غزالی، به الگویی برای دانشگاههای بعدی -حتی در اروپا- تبدیل شد. شعبههای دیگر در نیشابور، اصفهان، هرات و بلخ هم دایر شدند.
علت سقوط
نظامالملک و ملکشاه تقریباً همزمان در سال ۱۰۹۲ میلادی از دنیا رفتند -یکی ترور شد، دیگری درگذشت- و همین، امپراتوری را بیسکان گذاشت. جانشینی بدون وارث مشخص، به نزاع میان پسران ملکشاه (برکیارق، محمد اول تاپار، سنجر) انجامید که تا سال ۱۱۱۸ میلادی ادامه یافت؛ در همین دوران، «آتابکها» (مربیان نظامی ترکتبار شاهزادگان) قدرت واقعی را در دست گرفتند. در سال ۱۱۴۱ میلادی، شکست سنگین از قراختاییان در نبرد قطوان، بخش شرقی امپراتوری را هم تضعیف کرد؛ و با مرگ سلطان سنجر در ۱۱۵۷ میلادی، فروپاشی داخلی شتاب گرفت. سرانجام آخرین سلطان سلجوقی بزرگ، طغرل سوم، در سال ۱۱۹۴ میلادی در نزدیکی ری، در نبرد با علاءالدین تکش، شاه نوظهور خوارزمی، کشته شد و قدرت مرکزی سلجوقیان بزرگ برای همیشه به دودمان خوارزمشاهی منتقل شد (Wikipedia)
بیشتر بدانید درباره : حکومت سلجوقی
حکومت های ایران : خوارزمشاهیان
بنیانگذار. انوشتکین غرچهای، غلامی ترکنژاد در خدمت سلاجقه، حدود سال ۱۰۷۷ میلادی به فرمانداری خوارزم گمارده شد. اما این پسرش، قطبالدین محمد یکم، بود که این منصب را موروثی کرد و نخستین «خوارزمشاه» واقعی خاندان شد. برای بیش از یک قرن، خوارزمشاهیان واسال سلجوقیان (و بعدها قراختاییان) باقی ماندند، تا اینکه علاءالدین تکش در سال ۱۱۹۴ میلادی، همانطور که در بخش پیش دیدیم، طغرل سوم -آخرین سلطان سلجوقی بزرگ- را شکست داد و استقلال کامل خوارزمشاهیان را رقم زد (Wikipedia). قلمرو زیر فرزندش، علاءالدین محمد دوم (۱۲۰۰-۱۲۲۰)، با نابودی قراخانیان غربی (۱۲۱۳ -نهادی متفاوت از قراختاییان، که پیشتر خودِ خوارزمشاهیان واسال آنها بودند) و شکست غوریان (۱۲۱۵) به اوج وسعت خود رسید.
نبرد با مغول. فروپاشی خوارزمشاهیان از یک اشتباه سیاسی آغاز شد. در سال ۱۲۱۸ میلادی، فرماندار شهر مرزی اُترار، بازرگانان و سفیرانی که چنگیزخان فرستاده بود، به ظن جاسوسی اعدام کرد. چنگیزخان غرامت خواست؛ محمد دوم نپذیرفت. پاسخ مغول یک تهاجم گسترده بود: از فوریه ۱۲۲۰ میلادی، سپاه مغول از سیردریا گذشت و بخارا و سپس سمرقند، پایتخت خوارزمشاهیان، را ویران کرد. محمد دوم گریخت و چند ماه بعد، در جزیرهای در دریای خزر درگذشت -پیش از آنکه گرگانج، پایتخت پیشین، هم در سال ۱۲۲۱ میلادی به دست مغولان سقوط کند (Wikipedia).
سقوط
جلالالدین منکبرنی، پسر محمد دوم، جانشین او شد و تا سال ۱۲۳۱ میلادی، در برابر مغولان مقاومتی پراکنده و بینتیجه ادامه داد -از جمله شکست در نبرد رود سند و فرار موقت به قلمرو سلطان دهلی برای پناهندگی. سرانجام در سال ۱۲۳۱ میلادی، در نزدیکی دیاربکر (در ترکیه امروزی)، به قتل رسید و آخرین بازمانده خوارزمشاهیان هم از میان رفت -پایانی برای دودمانی که در کمتر از پانزده سال، از اوج قدرت در خاورمیانه و آسیای میانه به نابودی کامل رسید.
حکومت های ایران : عصر مغول
ایلخانان
تشکیل حکومت. هولاکوخان، نوه چنگیزخان، در دهه ۱۲۵۰ میلادی مأموریت یافت قلمرو مغول را به دل جهان اسلام گسترش دهد. مهمترین ضربهاش، فتح بغداد در سال ۱۲۵۸ میلادی بود -رویدادی که به مرکز سیاسی خلافت عباسی، پس از پنج قرن، برای همیشه پایان داد. هولاکو از دل همین فتوحات، دولتی تازه بنا کرد: ایلخانان، حکومتی مغولی که بر ایران و مناطق همسایه مسلط شد و قدرت نظامی مغول را با نظام اداری ایرانی درآمیخت؛ پس از فروپاشی وحدت امپراتوری مغول در ۱۲۵۹ میلادی، ایلخانان عملاً به دولتی مستقل تبدیل شدند (World History Encyclopedia).
اسلام آوردن ایلخانان. ایلخانان نخستین حاکمان مغولتبار بودند که با اکثریت مسلمان قلمروشان، فاصله دینی آشکاری داشتند -شمار زیادی از آنان به آیین بودایی یا مسیحیت نستوری گرایش داشتند. این فاصله با غازانخان (حکومت ۱۲۹۵-۱۳۰۴ میلادی) از میان رفت: او در سال ۱۲۹۵ میلادی رسماً اسلام آورد و آن را دین رسمی ایلخانان کرد -نخستین بار که این دولت مغولی بهطور رسمی حکومتی اسلامی شد. جانشینش، اولجایتو (۱۳۰۴-۱۳۱۶ میلادی)، حتی یک قدم فراتر رفت و در سال ۱۳۱۰ میلادی به تشیع گروید (World History Encyclopedia).
پایان حکومت. با مرگ ابوسعید بهادرخان در سال ۱۳۳۵ میلادی -بدون جانشین مشخص- ایلخانان بهسرعت از هم پاشیدند. قلمرو یکپارچه به چند دولت محلی متخاصم تجزیه شد که پیوسته با هم در جنگ بودند؛ مهمترین این دولتهای جانشین، جلایریان بودند، که در بخش بعدی به آنها میرسیم (Studylib).
مظفریان
تاریخ حکومت. خاندان مظفر، با ریشهای عرب که از صدر اسلام در خراسان ساکن شده بودند، پس از حمله مغول به یزد گریختند و در خدمت ایلخانان درآمدند. شرفالدین مظفر در سال ۱۳۱۴ میلادی فرماندار میبد شد؛ اما بنیانگذار واقعی دودمان، پسرش مبارزالدین محمد بود، که در ۱۳۱۹ میلادی اتابک یزد را برانداخت. با فروپاشی ایلخانان در ۱۳۳۵ میلادی، مبارزالدین کرمان (۱۳۴۰) و سپس شیراز و اصفهان را از رقیبان اینجویی گرفت (۱۳۵۳) و شیراز را پایتخت خود کرد (New World Encyclopedia). حکومتش اما با ظلم شهرت داشت -تا جایی که پسرش، شاه شجاع، در سال ۱۳۵۸ میلادی کور و زندانیاش کرد؛ مبارزالدین پنج سال بعد، همچنان در زندان، درگذشت. شاه شجاع فرمانروای معتدلتری بود، اما نزاع پیوسته با برادرانش، دودمان را از درون تضعیف کرد.
سقوط. پیش از مرگ در سال ۱۳۸۴ میلادی، شاه شجاع نامهای به تیمور نوشت و از او خواست از دودمانش حمایت کند -تصمیمی که بهجای حفاظت، توجه تیمور را به این قلمرو جلب کرد. جانشینانش در برابر سلطه تیموری شوریدند؛ تیمور در سال ۱۳۸۷ میلادی اصفهان را محاصره کرد، و در سال ۱۳۹۲ میلادی بیشتر شاهزادگان مظفری را در قمشه اعدام کرد. آخرین فرمانروا، شاه منصور، در نبرد با سپاه تیمور شکست خورد، اسیر شد، و در ۲۹ مارس ۱۳۹۳ میلادی سر از تنش جدا شد -پایانی خونین برای دودمانی که کمتر از هشتاد سال دوام آورده بود (Wikipedia).
جلایریان
ویژگیها. حسن بزرگ، فرمانده و فرماندار سابق ایلخانی، پس از مرگ ابوسعید بهادرخان در ۱۳۳۵ میلادی، بغداد را پایگاه خود کرد و دودمان جلایری را بنیاد گذاشت -با ادعای وارث مشروع میراث چنگیزخانی، اما در عمل با حفظ همان نظام اداری و مالی ایلخانان. جلایریان، از نظر قومی مغول (از قبیله جلایر) بودند، اما بهتدریج ترکزبان شدند؛ در عین حال، از نظر فرهنگی کاملاً ایرانیمآب ماندند و دوران آنان یکی از نقاط عطف مهم نگارگری ایرانی است . اوج قدرتشان در دوران شیخ اویس یکم (۱۳۵۶-۱۳۷۴ میلادی) بود، که قلمرو را با تصرف آذربایجان (۱۳۶۰) گسترش داد و امارت مظفری فارس را هم بهطور موقت زیرسلطه خود درآورد (Britannica).
پایان حکومت. پس از مرگ شیخ اویس، دودمان رو به ضعف رفت؛ حملات تیمور در دهههای ۱۳۸۰ و ۱۳۹۰ میلادی ضربه نهایی را وارد کرد. سلطان احمد، آخرین فرمانروای مقتدر جلایری، سالها میان فرار از تیمور و اتحاد ناپایدار با قرهیوسف (رهبر قرهقویونلو) در نوسان بود؛ سرانجام در سال ۱۴۱۰ میلادی، در تلاش برای پسگرفتن تبریز از قرهیوسف، اسیر و اعدام شد. تصرف بغداد به دست قرهقویونلو در سال ۱۴۱۲ میلادی را میتوان پایان واقعی قدرت جلایری دانست، هرچند بازماندگان کوچکی از خاندان تا حدود یک دهه بعد در خوزستان و جنوب عراق دوام آوردند .تا اینکه آخرین تلاش آنان برای بازپسگیری بغداد در سال ۱۴۲۱ میلادی هم با کشتهشدن سلطان اویس (جانشین) در میدان جنگ، برای همیشه ناکام ماند (Encyclopaedia Iranica).
چوپانیان
حکومت چوپانی. چوپانیان، خاندانی مغول از قبیله سولدوس، در اوایل سده چهاردهم میلادی، از طریق امیر چوپان -که زیر فرمان سه ایلخان پیاپی خدمت کرد و با ازدواج، به خاندان هولاکو پیوند خورد- به قدرت رسیدند. نفوذ روزافزون چوپان چنان بود که در سال ۱۳۱۹ میلادی، اشراف رقیب علیه او توطئه کردند -هرچند ناکام ماند. با مرگ ابوسعید بهادرخان در ۱۳۳۵ میلادی، چوپانیان عملاً کنترل آذربایجان، اران، بخشهایی از آسیای صغیر، بینالنهرین و غرب مرکزی ایران را در دست گرفتند . در حالیکه جلایریان بغداد را جداگانه اداره میکردند؛ هر دو دودمان، در ابتدا با استفاده از شاهان دستنشانده ایلخانی، ادعای مشروعیت میکردند (Wikipedia).
سقوط. پس از دورهای نزاع داخلی میان اعضای خاندان، ملک اشرف -نوه چوپان- تا پایان سال ۱۳۴۴ میلادی کنترل کامل قلمرو چوپانی را به دست گرفت. او هم، مثل نیاکانش، از پشت پرده و با شاهی دستنشانده (انوشیروان، ۱۳۴۴-۱۳۵۷) حکومت کرد؛ اما جاهطلبیهایش با شکست همراه بود: تلاش ناکام برای تصرف بغداد از جلایریان (۱۳۴۷) و تلاش ناکام دیگر برای گرفتن فارس از اینجویان (۱۳۵۰). با گذر زمان، ملک اشرف به حاکمی هرچه ظالمتر تبدیل شد و نارضایتی گستردهای برانگیخت. سرانجام در سال ۱۳۵۷ میلادی، نیروهای اردوی زرین (شاخهای از مغولان قپچاق) تبریز را تصرف کردند -رویدادی که کمتر کسی برایش سوگواری کرد. ملک اشرف اعدام شد، خانوادهاش را به شمال، نزد اردوی زرین بردند، و بازماندگانش هم بهتدریج در ایران از میان رفتند؛ با این رویداد، قدرت چوپانیان برای همیشه پایان یافت (Encyclopaedia Iranica).
سربداران
شکلگیری. نام «سربدار» بهمعنای «سر بر دار» بود -شعارشان این بود که ترجیح میدهند بهدار آویخته شوند تا زیر ذلت زندگی کنند؛ واکنشی به فشار مالیاتی سنگین مأموران محلی ایلخانی در خراسان.
در ۹ سپتامبر ۱۳۳۷ میلادی، عبدالرزاق بن فضلالله به همراه برادرش وجیهالدین مسعود، شهر سبزوار را تصرف کردند و چند تن از خویشاوندان یکی از مأموران مالیاتی منفور محلی را کشتند -آغاز جنبشی که ترکیبی کمنظیر از اشراف زمیندار محلی و درویشان صوفی (پیروان شیخ حسن جوری) بود (Encyclopaedia Iranica).
هویت دینی سربداران را نباید ساده گرفت: تصویر رایج، آنان را حکومتی یکدست شیعی معرفی میکند، اما پژوهشهای دقیقتر نشان میدهند این تصویر بیشتر برساخته روایتهای متأخر است؛ در عمل، رهبریشان آمیزهای مبهم از گرایشهای صوفیانه افراطی، شیعهگری غالی و احتمالاً حتی نفوذ اسماعیلی بود -و دستکم برخی از رهبرانشان از مدعیان سنی هم حمایت کردند (Grokipedia).
پایان حکومت. حکومت سربداران هیچگاه از نزاع درونی میان دو بال خود -رهبران سکولار و درویشان مذهبی- در امان نبود؛ رهبران متعددی در همین کشمکشهای داخلی به قتل رسیدند یا برکنار شدند. این ناپایداری مزمن، در کنار قدرتگیری فزاینده تیمور در شرق، سرانجام کار این دودمان چهلوچندساله را یکسره کرد: در سال ۱۳۸۱ میلادی، آخرین فرمانروای سربدار، خواجه علی مؤید، در برابر تیمور تسلیم شد. سربداران را میتوان از معدود حکومتهایی دانست که از خشونت معروف تیمور در امان ماندند -شاید بهخاطر همان تسلیم بدون مقاومت (Wikipedia).
تیموریان
تیمور. تیمور (تیمورلنگ)، از قبیله ترکمغول بارلاس، از دهه ۱۳۶۰ میلادی در ماوراءالنهر قدرت گرفت و در سال ۱۳۷۰ میلادی، سمرقند را پایتخت خود کرد. طی کمتر از سیوپنج سال، بیشتر آسیای میانه، ایران بزرگ و عراق را زیر سلطه آورد؛ سپاهیانش ممالیک را در سوریه و عثمانیها را در نبرد آنکارا (۱۴۰۰-۱۴۰۲ میلادی) شکست دادند. او در سال ۱۴۰۵ میلادی، درست وقتی برای حمله به چین آماده میشد، درگذشت -امپراتوریای که ساخته بود، حفظش برای جانشینانش دشوارتر از فتحش بود (Metropolitan Museum of Art).
شاهرخ. میان فرزندان تیمور، بلافاصله نزاعی بر سر جانشینی درگرفت. شاهرخ، چهارمین پسر تیمور، در این کشمکش پیروز شد و تا سال ۱۴۱۷ میلادی بیشتر امپراتوری -خراسان، سیستان، ماوراءالنهر، فارس و کرمان- را دوباره یکپارچه کرد (بهجز سوریه و خوزستان)، و پایتخت را از سمرقند به هرات منتقل کرد.
حمایتش از هنر، هرات را به مرکزی فرهنگی تبدیل کرد که برخی آن را با فلورانس دوران رنسانس مقایسه میکنند؛ همسرش، گوهرشاد، همراه با معمار قوامالدین، مجموعهای از بناهای باشکوه در هرات ساخت (Britannica).
هنر و معماری
دوران تیموری را میتوان دوران رنسانس هنر اسلامی نامید. معماریشان با کاشیکاری فیروزهای و آبی، گنبدهای دوپوسته پیازیشکل، و ورودیهای عظیم و تکطاقی شناخته میشود . آرامگاه گورامیر (مدفن تیمور در سمرقند)، مسجد بیبیخانم، و مجموعه رگستان، از نمونههای برجستهاند (Metropolitan Museum of Art). اولوغبیک، نوه تیمور، اخترشناسی برجسته بود که رصدخانهای مشهور در سمرقند بنا کرد و جدولهای نجومی تدوین کرد؛ نگارگری ایرانی هم در همین دوران، در مکتبهای شیراز، تبریز و هرات، به اوج رسید (Britannica).
سقوط. پس از مرگ شاهرخ در ۱۴۴۷ میلادی، رقابتهای داخلی میان شاهزادگان تیموری، وحدت امپراتوری را از هم پاشید. تا پایان سده پانزدهم میلادی، ازبکان تمام قلمرو تیموری در آسیای میانه را تصرف کردند و دودمان در اوایل سده شانزدهم میلادی بهطور کامل از میان رفت (Britannica).
با اینهمه، میراث تیموریان به اینجا ختم نشد: بابر، از نوادگان تیمور، در سال ۱۵۲۶ میلادی به هند رفت و امپراتوری گورکانیان هند (مغولان هند) را بنیاد گذاشت -ادامهای دیگر برای همان خاندان، در سرزمینی دیگر.
قراقویونلو
تشکیل حکومت. قراقویونلو («ترکمانان قوچ سیاه») در دل همان آشوب پس از فروپاشی ایلخانان شکل گرفتند -همزمان با رقیبانشان، جلایریان و چوپانیان که پیشتر دیدیم. قرهیوسف، رهبر برجستهشان (حکومت ۱۳۸۸-۱۴۲۰ میلادی)، همان کسی بود که در بخش جلایریان دیدیم چگونه ابتدا متحد سلطان احمد جلایری علیه تیمور بود، و بعدها تبریز را از دست همان جلایریان بیرون کشید. رسمیت سلطنت مستقل قراقویونلو را معمولاً به دوران پسرش، پیربوداق (۱۴۱۱-۱۴۱۴ میلادی)، نسبت میدهند. پس از مرگ قرهیوسف در ۱۴۲۰ میلادی، نزاع جانشینی میان پسرانش درگرفت -با دخالتهای دورهای شاهرخ تیموری تا اینکه جهانشاه (حکومت ۱۴۳۸-۱۴۶۷ میلادی) امپراتوری را به اوج وسعتش رساند. آذربایجان، اران، عراق عجم، عراق عرب، فارس، کرمان و شرق آناتولی، با فرمانروایان گرجستان، شیروان، گیلان و مازندران هم بهعنوان خراجگزار (Wikipedia).
پایان حکومت. رقیب دیرینه قراقویونلو، کنفدراسیون ترکمن آققویونلو («قوچ سفید»)، سرانجام کار آنان را یکسره کرد. در سال ۱۴۶۷ میلادی، اوزونحسن، رهبر آققویونلو، جهانشاه را شکست داد و کشت، و بهدنبال آن، بغداد و سرزمینهای ساحلی خلیج فارس را هم تصرف کرد (Britannica). پسر جهانشاه، حسنعلی، تلاش کرد حکومت خانواده را در جنوب آذربایجان احیا کند، اما در سال ۱۴۶۹ میلادی، پیش از رسیدن به هدفش، کشته شد -پایانی قطعی برای قراقویونلو، و آغاز گسترش سریع قدرت آققویونلو در سراسر ایران غربی (Wikipedia).
آققویونلو
اوزونحسن. آققویونلو («ترکمانان قوچ سفید») از سال ۱۴۰۲ میلادی، وقتی تیمور سرزمین دیاربکر را به آنان بخشید، در شرق آناتولی جای گرفتند؛ اما تا مدتها زیر سایه رقیب قدرتمندشان، قراقویونلو، محدود ماندند.
ورق با اوزونحسن (حکومت ۱۴۵۲-۱۴۷۸ میلادی) برگشت -پس از غلبه بر برادرش در نزاعی داخلی، رهبری بلامنازع کنفدراسیون را در دست گرفت. با شکست و کشتن جهانشاه قراقویونلو در ۱۴۶۷ میلادی (که در بخش پیش دیدیم) و شکست ابوسعید تیموری در ۱۴۶۸، اوزونحسن بغداد، سواحل خلیج فارس و ایران را تا خراسان تصرف کرد؛ تا سال ۱۴۶۹ میلادی، عملاً بر تمام ایران مسلط بود (Britannica). اما جاهطلبیاش به سمت غرب، او را با عثمانیها درگیر کرد؛ در نبرد اوتلوکبلی (۱۴۷۳ میلادی)، عثمانیها شکستی قاطع بر او وارد کردند و به گسترش بیشتر آققویونلو در آناتولی پایان دادند.
علت سقوط
با مرگ اوزونحسن در ۱۴۷۸ میلادی، همان الگوی آشنای نزاع جانشینی تکرار شد؛ سرانجام یعقوب بیگ، پسرش، پیروز شد و حکومت را در دست گرفت. اما حتی دوران خودِ یعقوب هم با ثبات کامل همراه نبود -تنها در چهار سال نخست حکومتش (۱۴۷۸-۱۴۹۰ میلادی)، هفت مدعی مختلف برای تاج و تخت سربرآوردند که او مجبور به سرکوبشان شد (Iranian Tours). با مرگ یعقوب در ۱۴۹۰ میلادی، اینبار هرجومرج واقعی و پایدار آغاز شد. این تجزیه داخلی، دقیقاً همزمان با ظهور نیرویی تازه از اردبیل بود: اسماعیل صفوی. اسماعیل در سال ۱۵۰۱ میلادی، در نبرد شرور، سپاه بهمراتب بزرگتر الوند میرزا آققویونلو را در هم شکست. تبریز را گشود، و خود را شاه ایران اعلام کرد -پایانی مؤثر برای سلطه آققویونلو در ایران غربی (Wikipedia). آخرین فرمانروای آققویونلو، مراد، هم مدتی کوتاه بغداد را نگه داشت، اما سرانجام به دیاربکر عقبنشست -پایان قطعی این کنفدراسیون ترکمن.
حکومت های ایران : شاهنشاهی صفوی
شاه اسماعیل اول
اسماعیل، رهبر نوجوان طریقت صوفی صفویه (که ریشه در اردبیل داشت). با تکیه بر جنگاوران ترکمن قزلباش، در سال ۱۵۰۱ میلادی در نبرد شرور، آققویونلو را شکست داد -همانطور که در بخش پیش دیدیم و تبریز را گشود.
او خود را شاه ایران اعلام کرد و ظرف چند سال، بیشتر فلات ایران را زیر یک پرچم واحد گرد آورد؛ نخستین باری که پس از سقوط ساسانیان، دولتی واقعاً یکپارچه ایرانی شکل میگرفت (World History Edu).
تشیع رسمی ایران
نخستین و مهمترین تصمیم اسماعیل، اعلام تشیع دوازدهامامی بهعنوان دین رسمی دولت تازه بود -تصمیمی که هویت مذهبی ایران را برای همیشه دگرگون کرد و آن را از بیشتر همسایگان سنیمذهبش متمایز ساخت (Wikipedia). چون علمای شیعه بومی در آن زمان کمشمار بودند، صفویان علمای شیعه را از جبل عامل (لبنان جنوبی)، بحرین، عراق و سوریه به ایران دعوت کردند تا این دگرگونی مذهبی بزرگ را در میان جمعیتی که تا پیش از آن عمدتاً سنی بود، نهادینه کنند (Encyclopaedia Iranica).
شاه عباس بزرگ
شاه عباس یکم (حکومت ۱۵۸۸-۱۶۲۹ میلادی)، در آغاز سلطنت خود، دولتی رو به فروپاشی به ارث برد -قزلباشهای قدرتمند عملاً پادشاه را به عروسک تبدیل کرده بودند. عباس با شکیبایی، قدرت آنان را محدود کرد و نیرویی تازه ساخت: «غلامان»، سربازان-بردهای عمدتاً گرجی، چرکسی و ارمنی که مسلمان شده بودند و فقط به شخص شاه وفادار بودند، نه به قبیلهای خاص (Britannica). با این ارتش تازه، عثمانیها و ازبکان را از خاک ایران بیرون راند، و در سال ۱۵۹۸ میلادی، پایتخت را از قزوین به اصفهان منتقل کرد -شهری که به لطف او، به لقب معروف «اصفهان نصف جهان» رسید.
اقتصاد
عباس، اقتصاد ایران را هم با همان جدیت بازسازی کرد. بازرگانان ارمنی جلفا را به محلهای تازه در اصفهان (جلفای نو) کوچاند و انحصار صادرات ابریشم -مهمترین کالای صادراتی ایران به اروپا- را به آنان سپرد. با قدرتهای اروپایی، از جمله پرتغال، هلند و انگلستان، روابط تجاری برقرار کرد، و بیش از هزار کاروانسرا در سراسر کشور ساخت تا مسیرهای تجاری را امن و پررونق نگه دارد (Iran Safar).
ارتش
پیش از عباس، ستون فقرات نظامی صفویان، جنگاوران قزلباش بودند -قبایل ترکمنی که به شاهان صفوی، بیشتر بهچشم رهبرانی نیمهالهی وفادار بودند تا فرماندهانی نظامی. عباس، همانطور که در بخش پیش دیدیم، با ساختن سپاه «غلامان» این وابستگی خطرناک را کاهش داد؛ نیروی تازهاش نزدیک به چهلهزار سرباز را در بر میگرفت، از جمله سپاهی از تفنگداران و توپخانه، هرکدام حدود دوازدههزار نفر. در این بازسازی، از مشاوران نظامی اروپایی -بهویژه دو برادر انگلیسی، آنتونی و رابرت شرلی- هم بهره برد (Wikipedia).
معماری
میراث معماری صفویه، تا امروز چهره اصفهان را میسازد. میدان نقش جهان -امروز میراث جهانی یونسکو- با مسجد شاه (مسجد امام)، مسجد شیخ لطفالله، و کاخ عالیقاپو احاطه شده است؛ کاخ چهلستون هم از دیگر یادگارهای این دوران است. باغهای ایرانی، با طراحی هندسی و آبنماهای جاری، بخشی جداییناپذیر از این میراث بودند -نمادی از بهشت زمینی در تصور صفوی (Iran Safar).
روابط خارجی
صفویان همواره در سایه رقابت با عثمانیهای سنیمذهب زندگی میکردند؛ همین رقابت، آنان را بهسوی اروپا سوق داد -تلاش برای اتحاد با قدرتهایی چون انگلستان، اسپانیا و امپراتوری مقدس روم علیه دشمن مشترک عثمانی. در داخل، علیرغم تعصب شیعی حاکم بر دولت، مسیحیان ارمنی در جلفای نوی اصفهان از تساهل نسبی برخوردار بودند و کلیساهای متعددی برایشان ساخته شد -هرچند مسلمانان سنی قلمرو صفوی، در دورههایی، با فشار و سرکوب بیشتری روبهرو بودند (World History Edu).
علت سقوط
افول صفویه، برخلاف اوج پرشکوهش زیر عباس، داستانی از فرسایش تدریجی بود. شاهان پس از عباس، هرچه بیکفایتتر شدند؛ آخرین آنان، شاه سلطان حسین (۱۶۹۴-۱۷۲۲ میلادی)، با تعصب مذهبی افراطیاش، اقلیت سنی قلمرو -از جمله افغانهای غلزایی در قندهار- را به شورش واداشت. میرویس هوتک این شورش را آغاز کرد؛ پس از مرگش، پسرش محمود آن را به نتیجه رساند.
در نبرد گلنآباد (اوایل ۱۷۲۲ میلادی؛ اغلب منابع مارس را ذکر میکنند)، سپاه صفوی که بهمراتب پرشمارتر بود، از نیروی کوچکتر و مصممتر افغان شکستی خفتبار خورد. محاصره اصفهان که در پی آن آغاز شد، شش ماه به طول انجامید و با قحطی، به مرگ حدود هشتاد هزار تن از ساکنان شهر انجامید (Wikipedia). سرانجام در ۲۳ اکتبر ۱۷۲۲ میلادی، شاه سلطان حسین تسلیم شد -پایانی برای دودمانی که ۲۲۱ سال، طولانیتر از هر سلسله دیگری در تاریخ اسلامی ایران، حکومت کرده بود. با اینهمه، نام صفویه بهطور رسمی تا سال ۱۷۳۶ میلادی -زمانی که نادرشاه افشار رسماً به آن پایان داد- بهصورت کمرنگ ادامه یافت.
برای مطالعه بیشتر: تاریخ کامل حکومت صفوی
حکومت های ایران : شاهنشاهی افشاری
نادرشاه افشار
نادر، به روایت رایجتر زاده ۱۶۸۸ میلادی در خراسان (هرچند برخی منابع سال ۱۶۹۸ را هم ذکر کردهاند)، از خانوادهای فقیر و از قبیله افشار برخاست؛ در کودکی همراه مادرش به اسارت ازبکان درآمد. پس از فرار، مسیر نظامی را در پیش گرفت و بهسرعت در دفاع از صفویان رو به زوال، در برابر افغانها و عثمانیها، به قدرتی بلامنازع تبدیل شد -تا جایی که در عمل، فرمانروای واقعی پشت تخت صفوی بود. سرانجام در سال ۱۷۳۶ میلادی، در اجتماعی بزرگ در دشت مغان، رسماً خود را شاه ایران اعلام کرد و دودمان افشاریه را بنیاد گذاشت (Iran Chamber Society).
فتوحات
نادرشاه را میتوان یکی از بزرگترین فرماندهان نظامی تاریخ ایران دانست. او عثمانیها و روسها را از سرزمینهای ازدسترفته دوران صفوی بیرون راند، قندهار را از آخرین بازماندگان هوتکیان گرفت (۱۷۳۸ میلادی)، و سپس چشم به هند دوخت. در نبرد کارنال (۱۷۳۹ میلادی)، با سپاهی بهمراتب کوچکتر، ارتش امپراتوری گورکانی هند را -که شش برابر نیرویش بود- در نبردی کوتاه و قاطع درهم شکست. دهلی را تصرف کرد، و پس از شورشی کوتاه در شهر، دستور قتلعامی داد که هزاران تن را به کشتن داد. تخت طاووس و الماس کوه نور، از جمله غنایمی بودند که با خود به ایران آورد (Wikipedia). در اوج قدرت، قلمرو نادر از قفقاز تا رود سند را در بر میگرفت -گستردهترین امپراتوری ایرانی از زمان ساسانیان.
اصلاحات
نادرشاه، در کنار فتوحات، تلاشی جاهطلبانه هم برای اصلاح دینی کرد: پیشنهاد داد تشیع دوازدهامامی بهعنوان پنجمین مذهب رسمی فقهی اهل سنت (مذهب جعفری) به رسمیت شناخته شود -تلاشی برای کاهش تنش میان ایران شیعه و همسایگان سنیمذهبش، بهویژه عثمانی (Encyclopaedia Iranica). این طرح هیچگاه واقعاً از سوی عثمانیها پذیرفته نشد. در عوض، سیاست مالیاتی او، که برای تأمین هزینه جنگهای پیاپی بود، هرچه سنگینتر و ظالمانهتر شد؛ مقاومت در برابر مالیات، با سرکوب بیرحمانه پاسخ داده میشد.
علت سقوط
هرچه سالهای پایانی حکومتش نزدیکتر میشد، نادر بدگمانتر و خشنتر میشد -پس از سوءقصدی ناکام به جانش در ۱۷۴۱ میلادی، پسر خودش، رضاقلی میرزا، را به ظن دستداشتن در توطئه کور کرد؛ کاری که بعدها بهشدت از آن پشیمان شد (Encyclopaedia Iranica). این خشونت فزاینده، سرانجام کار خودش را هم یکسره کرد: در سال ۱۷۴۷ میلادی، به دست افسران خودش ترور شد. با مرگ او، ماشین نظامیاش که تنها با شخصیت خودش سرپا مانده بود، فروپاشید؛ فرماندهانش هر یک برای خود دولتی جداگانه ساختند -احمدشاه درانی در افغانستان، خاندانهای محلی در قفقاز و مازندران، و بعدها زندیه و قاجاریه در دل ایران. افشاریان خود به قلمرو کوچکی در خراسان، زیر حکومت نوه نابینای نادر، شاهرخ، محدود شدند و سرانجام در سال ۱۷۹۶ میلادی، با قدرتگیری آقامحمدخان قاجار، بهطور کامل از میان رفتند (Britannica).
حکومت های ایران : حکومت زندیه
کریمخان زند
کریمخان، از قبیله زند -شاخهای از لرها که خاستگاه قومی دقیقشان (کرد یا لر) هنوز محل بحث است- در پی هرجومرج پس از مرگ نادرشاه، از حدود سال ۱۷۵۱ میلادی به قدرت رسید. او در آغاز، بهعنوان نایب یک شاهزاده صفوی دستنشانده (اسماعیل سوم) حکومت کرد، اما تا سال ۱۷۶۰ میلادی رقیبانش را از میان برداشت و عملاً بر بیشتر ایران -بهجز خراسان که در دست شاهرخ افشار باقی مانده بود- مسلط شد (Britannica). نکته جالب اینکه کریمخان هرگز عنوان «شاه» را برای خود نپذیرفت؛ او را به «وکیلالرعایا» (نماینده مردم) ملقب کردند -احتمالاً بازتابی از انتظار مردمی خسته از دههها جنگ، برای فرمانروایی متفاوت از سنت مطلقه صفوی (Britannica).
ویژگیهای حکومت
دوران کریمخان (تا مرگش در ۱۷۷۹ میلادی)، برای مردم خسته از جنگهای پیاپی نادرشاه، دورهای واقعی از آرامش بود. او شیراز را پایتخت کرد و آن را با پروژههای معماریای که الهامگرفته از میراث پیشاسلامی هخامنشی و ساسانی بودند، آراست؛ آرامگاههای حافظ و سعدی را هم بازسازی کرد. روابط تجاری با بریتانیا را از سر گرفت و حتی اجازه داد کمپانی هند شرقی در جنوب ایران دفتری داشته باشد. به گفته فرهنگ اسلام آکسفورد، کریمخان زند «شهرت ماندگاری بهعنوان انسانیترین فرمانروای ایران در دوره اسلامی» دارد (Oxford Reference).
علت سقوط
مرگ کریمخان در ۱۷۷۹ میلادی، دری از هرجومرج را گشود که هرگز بهطور کامل بسته نشد. طی ده سال، پنج فرمانروای زند پیدرپی و کوتاهمدت روی کار آمدند. سرانجام در ۱۷۸۹ میلادی، لطفعلیخان -از نوادگان برادر کریمخان- قدرت را در دست گرفت، اما بیشتر سلطنت کوتاهش را در جنگ با رقیب اصلی خاندانش، آقامحمدخان قاجار، گذراند. در سال ۱۷۹۴ میلادی، سپاه بهمراتب برتر قاجار او را در کرمان شکست داد و اسیر کرد؛ لطفعلیخان با شقاوت تمام -کور، مثله و شکنجه شد- پیش از آنکه در تهران اعدام شود (Encyclopaedia Iranica). با این پایان خونین، دودمان چهلساله زندیه از میان رفت و راه برای سلسله بعدی، قاجاریه، باز شد.
حکومت های ایران : حکومت قاجار
آقامحمدخان
آقامحمدخان، زاده ۱۷۴۲ میلادی در استرآباد، از قبیله قاجار بود. سرگذشتش از همان کودکی نشانههای خشونتی را داشت که بعدها به آن شهره شد: در ششسالگی، به دستور عادلشاه افشار، اخته شد تا هرگز نتواند رقیبی برای تاج و تخت باشد؛ سپس شانزده سال، بهعنوان گروگان سیاسی در دربار کریمخان زند، در شیراز اسیر ماند (Britannica). با مرگ کریمخان در ۱۷۷۹ میلادی، فرار کرد و در استرآباد، پایگاه قدرت تازهای ساخت.
طی پانزده سال بعد، رقیبان زندی را یکییکی از میان برداشت -نقطه اوجش، شکست و اعدام وحشیانه لطفعلیخان زند در ۱۷۹۴ میلادی بود که در بخش پیش دیدیم. آقامحمدخان پایتخت را به تهران منتقل کرد، خراسان را هم از دست شاهرخ افشار -نوه نابینای نادرشاه- بیرون کشید و او را برای افشای محل گنجینههای پنهان نادرشاه، از جمله الماس معروف دریای نور، تا سرحد مرگ شکنجه داد (Bonhams)، و در سال ۱۷۹۶ میلادی رسماً بهعنوان شاهنشاه تاجگذاری کرد. اندکی بعد، در لشکرکشی به قفقاز، تفلیس گرجستان را با شقاوت غارت کرد. حکومتش سرشار از خشونتی حسابشده بود -ابزاری، به گفته خودش، برای بازداشتن هرگونه شورش پس از دههها هرجومرج (Britannica). سرانجام در سال ۱۷۹۷ میلادی، در جریان لشکرکشی به قرهباغ، به دست ملازمان خودش ترور شد.
فتحعلیشاه
فتحعلیشاه، برادرزاده و جانشین آقامحمدخان، از ۱۷۹۷ تا ۱۸۳۴ میلادی حکومت کرد. برخلاف عمویش، او کوشید نظام قبیلهای ترکمانی قاجار را به سلطنتی متمرکز و باثبات، بر پایه سنت شاهی کهن ایران، تبدیل کند -دستاوردی که برای مدتی، آرامش و شکوفایی نسبی به ارمغان آورد (Wikipedia).
اما بزرگترین چالش سلطنتش از شمال آمد: روسیه تزاری، که رو به جنوب و بهسوی قفقاز پیش میآمد. دو جنگ فاجعهبار با روسیه، ایران را به عقبنشینیهای سنگین وادار کرد. پیمان گلستان (۱۸۱۳ میلادی) گرجستان و بخش بزرگی از قفقاز شمالی را از ایران جدا کرد؛ جنگ دوم در دهه ۱۸۲۰ میلادی، حتی ناگوارتر تمام شد و به عهدنامه ترکمانچای (۱۸۲۸ میلادی) انجامید -قراردادهایی که در بخش «قراردادهای مهم» همین فصل، بهتفصیل به آنها میپردازیم. فتحعلیشاه، که به داشتن دربایی پرشمار و دهها فرزند هم شهرت داشت، سلطنت را با مشکلات اقتصادی فزاینده و ارتشی رو به افول به پایان رساند؛ مرگش در ۱۸۳۴ میلادی، نزاعی تازه بر سر جانشینی را هم به دنبال داشت.
ناصرالدینشاه
ناصرالدینشاه، با نزدیک به پنجاه سال حکومت (۱۸۴۸-۱۸۹۶ میلادی)، طولانیترینمدتحکومت پادشاه قاجار بود. سالهای آغازین سلطنتش، با صدارت امیرکبیر، جدیترین تلاش اصلاحی پیش از انقلاب مشروطه را تجربه کرد -تأسیس دارالفنون (۱۸۵۱ میلادی)، اصلاح نظام مالیاتی، و محدودکردن امتیازهای اشرافیت درباری. اما همین اصلاحات، دشمنانی در دربار برایش ساخت؛ امیرکبیر در ۱۸۵۱ میلادی برکنار و بعدها کشته شد (Edge Induced Cohesion).
ناصرالدینشاه سه بار به اروپا سفر کرد و از فناوریهای تازه شیفته شد، اما میراثش نزد بسیاری از مورخان ایرانی، بیشتر با واگذاری امتیازهای گسترده به قدرتهای خارجی -بهویژه بریتانیا و روسیه- شناخته میشود تا اصلاحات واقعی. اعتراض مردمی به یکی از همین امتیازها (تنباکو، در ۱۸۹۱ میلادی) او را مجبور به عقبنشینی کرد؛ این اعتراض را بسیاری، جرقه نخستین جنبشی میدانند که سرانجام به انقلاب مشروطه انجامید. او در سال ۱۸۹۶ میلادی، به دست میرزا رضا کرمانی ترور شد.
انقلاب مشروطه
نارضایتی انباشته از دههها امتیازدهی به خارجیها و حکومت مطلقه، سرانجام در دوران مظفرالدینشاه (پسر ناصرالدینشاه) به جوش آمد. تحت فشار فزاینده اصلاحطلبان، مظفرالدینشاه در سپتامبر ۱۹۰۶ میلادی، قانون انتخابات را امضا کرد، و در ۳۰ دسامبر همان سال -تنها چند روز پیش از مرگش- قانون اساسی را هم پذیرفت؛ مجلس شورای ملی، نخستین پارلمان منتخب تاریخ ایران، از دل همین رویداد متولد شد (Iran Chamber Society).
جانشینش، محمدعلیشاه، اما مصمم به نابودی همین دستاورد بود؛ او مجلس را به توپ بست و کوشید نظام مطلقه پیشین را بازگرداند. اما جنبش مشروطهخواه، با وجود این ضربه، جان سالم بهدر برد و سرانجام محمدعلیشاه را برکنار کرد. با اینهمه، طبق ارزیابی برخی مورخان، سلطنت مشروطهای که از دل این انقلاب بیرون آمد، هیچگاه واقعاً به شکل کامل و باثبات جا نیفتاد -میراثی ناتمام که بعدها، در دوران پهلوی هم بازتاب یافت.
قراردادهای مهم
قاجاریه را میتوان دودمانی دانست که تاریخش را قراردادهای پیدرپی با قدرتهای بزرگ رقم زد. علاوه بر دو پیمان گلستان (۱۸۱۳) و ترکمانچای (۱۸۲۸) که در بخش پیش دیدیم، امتیاز رویتر (۱۸۷۲ میلادی) -واگذاری تقریباً کل منابع اقتصادی ایران (راهآهن، معادن، بانک) به یک سرمایهگذار بریتانیایی، که لرد کرزن آن را «کاملترین و شگفتانگیزترین واگذاری منابع صنعتی یک پادشاهی به دست بیگانگان» در تاریخ نامید.
یکی از جنجالیترین این قراردادها بود، هرچند بهخاطر فشار مردمی و مخالفت روسیه، در همان سال نخست لغو شد (Wikipedia). امتیاز نفت دارسی (۱۹۰۱ میلادی)، که بعدها به تأسیس شرکت نفت انگلیس و ایران (جد شرکت بیپی امروزی) انجامید، سرنوشت اقتصادی ایران را برای دههها گره زد. قرارداد ۱۹۱۹ میلادی با بریتانیا هم، که عملاً کنترل ارتش، خزانهداری و ارتباطات ایران را به دست بریتانیا میداد، چنان منفور بود که هرگز به تصویب مجلس نرسید و سرانجام در ۱۹۲۱ میلادی رسماً از سوی مجلس رد شد (Encyclopaedia Iranica).
علت سقوط
جنگ جهانی اول، ایران بیطرف را هم به میدان نبرد قدرتهای خارجی تبدیل کرد -نیروهای روس، بریتانیا و عثمانی، بیاعتنا به اعلام بیطرفی تهران، در خاک ایران میجنگیدند. این آشفتگی، زمینه را برای ظهور یک افسر نظامی جاهطلب فراهم کرد: در فوریه ۱۹۲۱ میلادی، رضاخان، فرمانده بریگاد قزاق، با کودتا قدرت واقعی را به دست گرفت، هرچند احمدشاه، آخرین پادشاه قاجار، رسماً بر تخت باقی ماند.
طی چهار سال بعد، رضاخان قدرتش را تثبیت کرد؛ احمدشاه، که علاقه چندانی به امور کشور نداشت، از ۱۹۲۳ میلادی راهی سفری طولانی به اروپا شد و دیگر بازنگشت. سرانجام در ۳۱ اکتبر ۱۹۲۵ میلادی، مجلس با اکثریت قاطع (۸۰ رأی موافق، تنها ۵ رأی مخالف)، به برکناری رسمی خاندان قاجار رأی داد و اداره کشور را به رضاخان سپرد؛ دو ماه بعد، او با عنوان رضاشاه پهلوی تاجگذاری کرد -پایانی برای حدود ۱۳۰ سال حکومت قاجار (بسته به اینکه آغاز دودمان را کدام سال از میان ۱۷۸۹، ۱۷۹۴ یا ۱۷۹۶ حساب کنیم)، و آغاز دودمان پهلوی (Encyclopaedia Iranica).
حکومت های ایران : حکومت پهلوی
رضا پهلوی
رضاخان، افسری از بریگاد قزاق که در بخش قبل دیدیم چگونه با کودتای ۱۹۲۱ میلادی قدرت واقعی را در دست گرفت، طی چهار سال بعد رقیبانش را کنار زد و در سال ۱۹۲۵ میلادی، مجلس او را بهعنوان شاه برگزید؛ دودمان قاجار رسماً برچیده شد و پهلوی جایش را گرفت. رضا پهلوی ابتدا حتی به فکر تأسیس جمهوری هم بود، اما با مخالفت گسترده اکثریت مردم (که بخش قابلتوجهی از آن از سوی روحانیت دامن زده میشد)، از این ایده صرفنظر کرد (Britannica).
او با انرژی و خشونتی هدفمند، ایران را نوسازی کرد: قدرت ایلات و عشایر را شکست، امتیازهای خارجی دوران قاجار را تا حد ممکن پس گرفت، راهآهن سراسری ایران را ساخت، و نظام آموزشی و قضایی مدرن (از جمله دانشگاه تهران، ۱۹۳۴ میلادی) را بنیاد نهاد. اما سیاست خارجیاش -بازیدادن شوروی و بریتانیا در برابر هم- در جریان جنگ جهانی دوم به بنبست خورد. در اوت ۱۹۴۱ میلادی، شوروی و بریتانیا، نگران گرایش او به آلمان نازی، ایران را اشغال کردند؛ رضاشاه ناچار به کنارهگیری از تخت به نفع پسرش شد و به تبعید فرستاده شد -نخست موریس، سپس ژوهانسبورگ، جایی که در سال ۱۹۴۴ میلادی درگذشت (Britannica).
محمدرضا پهلوی
محمدرضا پهلوی، در ۱۶ سپتامبر ۱۹۴۱ میلادی، در سایه اشغال متفقین، جانشین پدرش شد. سلطنتش، که ۳۸ سال طول کشید، یکی از پرتلاطمترین دورانهای تاریخ معاصر ایران بود. بحران نخست در اوایل دهه ۱۹۵۰ میلادی رخ داد: محمد مصدق، نخستوزیر ملیگرا، صنعت نفت را ملی اعلام کرد و قدرت واقعی را از دست شاه بیرون کشید. این بحران با کودتای ۱۹۵۳ میلادی -با کمک مستقیم آمریکا و بریتانیا- به سود شاه پایان یافت؛ محمدرضا که پیشتر ناچار به فرار کوتاهمدت از کشور شده بود، با قدرتی بهمراتب متمرکزتر از قبل بازگشت (Britannica). از این نقطه به بعد، حکومتش هرچه مستبدانهتر شد -روندی که در بخشهای بعدی (اصلاحات، انقلاب سفید، علت سقوط) دنبالش میکنیم.
اصلاحات
نوسازی ایران در دوران پهلوی، پروژهای دوسویه بود که پدر و پسر، هرکدام به شیوه خود، دنبالش کردند. رضا پهلوی، همانطور که در بخش قبل دیدیم، زیرساختهای سختافزاری -راهآهن، آموزش مدرن، دستگاه قضایی- را بنا نهاد، کوشید نفوذ روحانیت را محدود کند، و از جمله با سیاست پوشش اجباری غربی (۱۹۳۶ میلادی)، تصویر ظاهری جامعه را هم دگرگون کرد. محمدرضا پهلوی، پس از تثبیت قدرت در ۱۹۵۳، همین مسیر نوسازی را ادامه داد: آموزش را برای دختران هم گسترش داد و اصلاحات حقوقی محدودی برای زنان به اجرا گذاشت (EBSCO). اما این اصلاحات، همیشه از بالا و بدون مشورت واقعی با جامعه تحمیل میشد -الگویی که سرانجام به شکاف عمیقی میان دولت و بخشهای سنتی جامعه انجامید.
انقلاب سفید
در سال ۱۹۶۳ میلادی، محمدرضا -تا حدی زیر فشار دولت کندی در آمریکا بستهای گسترده از اصلاحات را با عنوان «انقلاب سفید» آغاز کرد. مهمترین محور آن، اصلاحات ارضی بود: پیش از این برنامه، کمتر از یک درصد جمعیت، نزدیک به شصت درصد زمینهای کشور را در اختیار داشت؛ محمدرضا پهلوی میخواست با تقسیم زمین میان کشاورزان، هم قدرت مالکان بزرگ را بشکند و هم پایگاه اجتماعی تازهای برای خودش در میان دهقانان بسازد (EBSCO). در کنار آن، سپاه دانش و سپاه بهداشت راه افتاد، حق رأی زنان به رسمیت شناخته شد، و صنعتیسازی شتاب گرفت.
اما نتایج این برنامه، دوگانه بود. از یکسو، سواد و بهداشت عمومی واقعاً بهبود یافت. از سوی دیگر، اصلاحات ارضی به شکست گسترده مزارع تازهتقسیمشده، مهاجرت دهقانان به شهرها، و فروپاشی نظام سنتی حمایت خانوادگی در روستاها انجامید (Britannica). حق رأی زنان و برخی اصلاحات اجتماعی دیگر هم، مخالفت علنی رهبران مذهبی از جمله آیتالله خمینی، که در پی همین مخالفت به تبعید فرستاده شد- را برانگیخت؛ مخالفتی که بعدها به هسته اصلی انقلاب ۱۹۷۹ تبدیل شد.
علت سقوط
سقوط پهلوی، ترکیبی از چند نارضایتی انباشته بود که در دهه ۱۹۷۰ میلادی به هم رسیدند: سرکوب سیاسی توسط ساواک، فاصله فزاینده طبقاتی، ناکامی توزیع عادلانه ثروت نفت، و مخالفت مذهبیای که از زمان انقلاب سفید ریشه دوانده بود. آیتالله خمینی، از تبعید نخست عراق، سپس فرانسه- رهبری معنوی مخالفان را در دست گرفت؛ نوارهای صوتی سخنرانیهایش، مخفیانه در سراسر ایران دستبهدست میشد (Britannica).
اعتراضات خیابانی از ۱۹۷۸ میلادی شدت گرفت؛ اعتصاب کارگران صنعت نفت، اقتصاد کشور را فلج کرد. در ۱۶ ژانویه ۱۹۷۹ میلادی، محمدرضاشاه ایران را ترک کرد و دیگر هرگز بازنگشت. دو هفته بعد، در اول فوریه، امام خمینی پس از پانزده سال تبعید به تهران بازگشت؛ استقبال میلیونی از او، عملاً به معنای پایان مشروعیت دولت باقیمانده شاه بود. آخرین نخستوزیر منصوب شاه، شاپور بختیار، در ۱۱ فوریه ۱۹۷۹ میلادی استعفا داد -و با این رویداد، ۲۵۰۰ سال سلطنت در ایران، برای همیشه به پایان رسید (Wikipedia).
حکومت های ایران : جمهوری اسلامی ایران
انقلاب ۱۳۵۷
در ۱۱ فوریه ۱۹۷۹ میلادی، با استعفای آخرین نخستوزیر منصوب شاه، ۲۵۰۰ سال نظام سلطنتی در ایران بهطور رسمی پایان یافت. اما شکل دقیق حکومت جایگزین، هنوز روشن نبود.
در فروردین همان سال (اول آوریل ۱۹۷۹ میلادی)، همهپرسی سراسری برگزار شد و مردم به «جمهوری اسلامی» رأی مثبت دادند. ماهها بعد، قانون اساسی تازهای هم به همهپرسی گذاشته شد -سندی که بر پایه نظریه آیتالله خمینی، «ولایت فقیه» (حکومت فقیه اسلامی)، بنا شده بود. با تصویب این قانون در دسامبر ۱۹۷۹ میلادی، امام خمینی رسماً نخستین رهبر جمهوری اسلامی شد (TheCollector). ماههای نخست، دوران گذاری پرتنش بود؛ چهرههای میانهرو انقلاب -مثل مهدی بازرگان، نخستوزیر موقت، و ابوالحسن بنیصدر، نخستین رئیسجمهور- بهتدریج در برابر جناحهای محافظهکارتر حکومت، از قدرت کنار گذاشته شدند (Britannica).
ساختار حکومت
نظام جمهوری اسلامی، ترکیبی است از نهادهای انتخابی و نهادهای انتصابی زیر نظر روحانیت -ساختاری که آن را از هر دو الگوی جمهوری متعارف و سلطنت مطلقه متمایز میکند. در رأس هرم، «رهبر» یا «ولی فقیه» قرار دارد؛ فردی که مرجعیت دینی دارد، فرمانده کل قواست، و بر هر سه قوه (مجریه، مقننه، قضاییه) نظارت عالی دارد. رهبر را «مجلس خبرگان رهبری» -نهادی متشکل از روحانیون منتخب مردم- تعیین و در صورت لزوم، نظارت میکند (Britannica).
در سطح بعد، رئیسجمهور -با انتخابات مستقیم مردمی- ریاست قوه مجریه را برعهده دارد (این سمت تا سال ۱۹۸۹ میلادی، در کنار نخستوزیر بود؛ از آن سال، پست نخستوزیری حذف شد). مجلس شورای اسلامی، قانونگذاری میکند، اما هر قانونی باید از تأیید «شورای نگهبان» -نهادی متشکل از فقها و حقوقدانان، که صلاحیت نامزدهای انتخاباتی را هم بررسی میکند- بگذرد (TheCollector).
رهبران جمهوری اسلامی
جمهوری اسلامی، تاکنون سه رهبر (ولی فقیه) به خود دیده است. آیتالله روحالله خمینی، بنیانگذار نظام، از دسامبر ۱۹۷۹ تا زمان درگذشتش در سال ۱۹۸۹ میلادی، نخستین رهبر بود. پس از او، آیتالله علی خامنهای، که تا پیش از آن رئیسجمهور بود، به رهبری رسید و نزدیک به سیوهفت سال -طولانیترین دوره رهبری در تاریخ جمهوری اسلامی- در این سمت باقی ماند.
این دوره، در فوریه ۲۰۲۶ میلادی، در پی حمله نظامی مشترک اسرائیل و آمریکا به اهداف ایرانی، به پایان رسید: بنا به گزارش منابع خبری معتبر بینالمللی، آیت الله العظمی علی خامنهای در همین عملیات شهید شد. از مارس ۲۰۲۶ میلادی، پسرش، مجتبی خامنهای، بهعنوان سومین رهبر جمهوری اسلامی برگزیده شده است (Wikipedia).
تحولات مهم
چهار دهه اول جمهوری اسلامی را میتوان با چند رویداد کلیدی خلاصه کرد. نخست، جنگ هشتساله ایران و عراق (۱۹۸۰-۱۹۸۸ میلادی) بود -یکی از طولانیترین و پرتلفاتترین جنگهای متعارف سده بیستم، که با حمله صدام حسین به ایران آغاز شد و بدون پیروزی قاطع هیچطرف، به پایان رسید (Britannica).
دوم، برنامه هستهای ایران بود که از دهه ۲۰۰۰ میلادی به بحرانی دیپلماتیک بزرگ تبدیل شد؛ در سال ۲۰۱۵ میلادی، ایران و قدرتهای بزرگ جهانی به توافق هستهای معروف به برجام رسیدند، اما آمریکا در سال ۲۰۱۸ میلادی، در دوران ریاستجمهوری ترامپ، بهطور یکجانبه از آن خارج شد و تحریمها را بازگرداند. سوم، اعتراضات داخلی دورهای -از جنبش سبز در سال ۲۰۰۹ میلادی گرفته تا اعتراضات سراسری پس از مرگ مهسا امینی در سال ۲۰۲۲ میلادی.
ایران در دوران معاصر
سالهای ۲۰۲۵ و ۲۰۲۶ میلادی، دورهای بهشدت پرتنش را برای ایران رقم زدند. در ژوئن ۲۰۲۵ میلادی، اسرائیل و سپس آمریکا، در جریان درگیریای که به «جنگ دوازدهروزه» شهرت یافت، به تأسیسات نظامی و هستهای ایران حمله کردند؛ ایران هم با موشک و پهپاد به اهدافی در خاک اسرائیل پاسخ داد. این جنگ، که بنا به گزارشهای مختلف تلفات قابلتوجهی در هر دو طرف بر جای گذاشت، با آتشبسی به میانجیگری آمریکا و قطر، در ۲۴ ژوئن همان سال پایان یافت (Wikipedia).
اما آرامش پایدار نبود. پس از شکست مذاکرات هستهای میان ایران و آمریکا، در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ میلادی، دور تازهای از حملات نظامی اسرائیل و آمریکا آغاز شد -و بار دیگر، ایران با موشک و پهپاد به اهدافی در اسرائیل پاسخ داد. این درگیری، که به «جنگ ۲۰۲۶ ایران» معروف شده، در جریانش، همانطور که در بخش «رهبران» دیدیم، ایت الله خامنهای شهید شد. بر اساس گزارشهای سازمانهای حقوق بشری، این دور از درگیریها هم در ایران و هم در اسرائیل، تلفات و خسارات قابلتوجهی بهجا گذاشت.
حکومت های ایران : محلی و منطقهای ایران
فلات ایران، در کنار سلسلههای سراسری که تا اینجا دیدیم، همیشه میزبان دهها حکومت محلی و منطقهای هم بوده -قدرتهایی که هرگز کل ایران را در برنمیگرفتند، اما در تاریخ منطقه خودشان نقشی ماندگار داشتند. اینجا نگاهی کوتاه به مهمترینهایشان میاندازیم.
مرعشیان
مرعشیان، دودمانی سیادتمند و شیعه دوازدهامامی، از سال ۱۳۵۹ تا ۱۵۹۶ میلادی بر مازندران حکومت کردند. بنیانگذارشان، میرِ بزرگ (قوامالدین بن عبدالله مرعشی)، در سال ۱۳۵۹ میلادی، رقیبش افراسیاب (بنیانگذار دودمان رقیب چلاوی) را در نبردی نزدیک آمل شکست داد و کشت. مرعشیان با پایتختهایی در آمل و ساری، برابر حملات تیمور هم مقاومت کردند، تا اینکه سرانجام در سال ۱۵۹۶ میلادی، حکومتشان به دست شاهعباس صفوی برچیده شد (Wikipedia).
کیاییان
کیاییان (یا کارکیا)، دودمانی محلی در گیلان شرقی، از دهه ۱۳۷۰ میلادی تا ۱۵۹۲ میلادی، با پایتخت لاهیجان حکومت کردند. در آغاز به مذهب زیدی (شاخهای دیگر از تشیع، که پیشتر در بخش علویان طبرستان هم دیدیم) گرایش داشتند، اما بعدها به تشیع دوازدهامامی رایج در ایران صفوی گرویدند. این دودمان حتی در تأسیس دولت صفوی هم به شاه اسماعیل کمک کرد، اما بعدها خودش هم قربانی همان قدرت شد: شاه عباس یکم، در سال ۱۵۹۲ میلادی، به حکومت کیاییان (و همسایهشان، دودمان اسحاقوند) پایان داد (Wikipedia).
اتابکان (اتابکان فارس)
منظور از «اتابکان» در این بخش، سلغریان است -دودمانی ترکمن که از ۱۱۴۸ تا ۱۲۸۲ میلادی، با لقب «اتابک»، فارس را ابتدا زیر سلطه سلجوقیان و بعدها خوارزمشاهیان اداره کردند. بنیانگذارشان، سنقر بن مودود، از آشفتگی دوران افول سلجوقی بهره برد و در شیراز استقلال عملی به دست آورد. دوران سعد بن زنگی (که نام شاعر بزرگ سعدی هم برگرفته از همین نام است) اوج شکوفایی این دودمان بود. با یورش مغول، سلغریان به دستنشاندگان بیقدرت ایلخانان تبدیل شدند؛ آخرین فرمانروای واقعیشان، بانویی به نام آبش خاتون بود که برای مدتی کوتاه، بهتنهایی فارس را اداره کرد، پیش از آنکه با ازدواج با یکی از پسران هولاکو، عملاً قدرت را به ایلخانان واگذار کند (Britannica).
اینجویان
اینجویان، یکی دیگر از دودمانهای کوچکی بودند که پس از فروپاشی ایلخانان (از حدود ۱۳۲۵ تا ۱۳۵۳ میلادی)، بر بخشهایی از فارس، اصفهان، کرمان و لرستان حکومت کردند -همزمان و در رقابت مستقیم با چوپانیان، جلایریان و مظفریان که پیشتر دیدیم. نامشان از لقب نیایشان، شرفالدین محمود، میآید که مسئول اداره «اینجو» (زمینهای دولتی مغول) در فارس بود. آخرین فرمانروای این خاندان، ابواسحاق، برای نزدیک به دوازده سال بهتنهایی بر شیراز، اصفهان و لرستان حکومت کرد، اما سرانجام در جنگ با مظفریان، هم تاج و تخت و هم جانش را از دست داد (Encyclopaedia Iranica).
حکومت های ایران : هزاراسپیان
هزاراسپیان، طولانیترینعمر دودمان کردی قرونوسطای ایران بودند: از ۱۱۴۸ تا ۱۴۲۴ میلادی -نزدیک به ۲۷۶ سال- بر لرستان بزرگ حکومت کردند. بنیانگذارشان، ابوطاهر، ابتدا فرمانده نظامی زیر سلغریان فارس (همان اتابکانی که در بخش پیش دیدیم) بود؛ او در همان دهه ۱۱۴۰ میلادی از سلغریان جدا شد و امیرنشینی کردی-لری در دل کوهستانهای زاگرس بنا نهاد. این دودمان، که خاندانی مختلط کرد و لر را اداره میکرد، در برابر حمله مغول هم دوام آورد و از ادبیات فارسی حمایت کرد، تا سرانجام در سال ۱۴۲۴ میلادی از میان رفت (Kurdish History).
مشعشعیان
مشعشعیان، دودمانی عربتبار و شیعی با آمیزهای از باورهای صوفیانه و حتی اسماعیلی، از حدود ۱۴۳۵ میلادی، با پایتخت حویزه در خوزستان، شکل گرفتند. بنیانگذارشان، سید محمد بن فلاح، جنبشی مذهبی-قبیلهای راه انداخت که بهسرعت قدرت گرفت. استقلال کاملشان در سال ۱۵۰۸ میلادی، به دست شاه اسماعیل صفوی -که خود را تنها فرمانروای مشروع شیعه میدانست- پایان یافت؛ اما بهعنوان فرمانداران محلی خوزستان، زیر نظر صفویان و جانشینانشان، تا سال ۱۷۳۶ میلادی هم به حیات خود ادامه دادند (Wikipedia).
حکومت های ایران : کرد، لر و بلوچ
فراتر از دودمانهای بزرگی که نام بردیم (هزاراسپیان کرد، یا حتی احتمال ریشه کردی آل بویه و ماننا که در بخشهای پیشین دیدیم)، تاریخ ایران پر است از امیرنشینهای کوچکتر کردی، لری و بلوچ که در مناطق کوهستانی و مرزی -زاگرس، لرستان، سیستان و بلوچستان- برای سدهها استقلال محلی خود را حفظ کردند. این حکومتها، معمولاً بهجای رقابت مستقیم با قدرت مرکزی، ترجیح میدادند از طریق خراجگزاری اسمی، خودمختاری عملیشان را حفظ کنند -الگویی که تا اوایل سده بیستم میلادی و تلاش رضاشاه برای تمرکز کامل قدرت (که در بخش پهلوی دیدیم)، در بسیاری از این مناطق ادامه داشت.
مقایسه تعدای از حکومتهای ایران
جدول زیر، خلاصهای فشرده از حکومت های ایران است که در این مقاله دیدیم -برای مرور سریع و مقایسه کنار هم.
| حکومت | بنیانگذار | پایتخت اصلی | بازه زمانی | دین رسمی | بزرگترین قلمرو | علت سقوط |
|---|---|---|---|---|---|---|
| ایلام | نامشخص (سلسله آوان) | شوش | ۲۷۰۰-۶۴۰ ق.م | چندخدایی بومی (اینشوشیناک) | خوزستان تا نزدیکی کرکوک | حمله آشوربانیپال آشوری |
| ماننا | نامشخص | نامشخص | حدود قرن ۹ تا ۶ ق.م | نامشخص | شمال غرب ایران | ادغام در ماد |
| ماد | دیاکو (طبق سنت هرودوتی) | اکباتان (همدان) | ۷۲۸-۵۵۰ ق.م | نامشخص | آناتولی شرقی تا آسیای مرکزی | شورش کوروش بزرگ |
| هخامنشی | کوروش بزرگ | پاسارگاد، شوش، پرسپولیس | ۵۵۰-۳۳۰ ق.م | چندگانه (احترام به ادیان محلی) | ~۵.۵ میلیون کیلومترمربع | فتح اسکندر مقدونی |
| سلوکی | سلوکوس یکم | سلوکیه، انطاکیه | ۳۳۰ تا ۱۵۰ ق.م (در ایران) | یونانی چندخدایی | تراکیه تا هند | فشار اشکانیان |
| اشکانی | ارشک یکم | هکاتومپیلوس، تیسفون | ۲۴۷ ق.م تا ۲۲۴ م | نامشخص (آمیزهای از سنتهای ایرانی و یونانی) | کنترل جاده ابریشم | شورش اردشیر بابکان |
| ساسانی | اردشیر بابکان | تیسفون | ۲۲۴ تا ۶۵۱ م | زرتشتی رسمی | خراسان تا سوریه | فتح اعراب مسلمان |
| طاهریان | طاهر بن حسین | نیشابور | ۸۲۱ تا ۸۷۳ م | اسلام سنی | خراسان | یعقوب لیث صفاری |
| صفاریان | یعقوب لیث | زرنج | ۸۶۱ تا ۹۰۰/۹۰۱ م | اسلام سنی | ایران شرقی و مرکزی | سامانیان |
| سامانی | اسماعیل سامانی | بخارا | ۸۹۲ تا ۹۹۹ م | اسلام سنی | ماوراءالنهر تا خراسان | قراخانیان |
| علویان طبرستان | حسن بن زید | آمل | ۸۶۴ تا ۹۲۸ م | شیعه زیدی | طبرستان | سامانیان |
| زیاریان | مرداویج | گرگان | ۹۳۰ تا ۱۰۹۰ م | زرتشتی (خودِ مرداویج) | ری تا اهواز | اسماعیلیان نزاری |
| آل بویه | عمادالدوله، رکنالدوله، معزالدوله | شیراز، ری، بغداد | ۹۴۵ تا ۱۰۵۵ م | شیعه | بغداد تا کرمان | طغرل بیک سلجوقی |
| غزنویان | سبکتکین | غزنه | ۹۷۷ تا ۱۱۸۶ م | اسلام سنی | ایران تا شمال هند | غوریان |
| غوریان | علاءالدین حسین جهانسوز | فیروزکوه، غزنه | میانه سده ۱۲ تا ۱۲۱۵ م | اسلام سنی | خراسان تا بنگال | خوارزمشاهیان |
| سلجوقی | طغرل بیک | نیشابور، اصفهان | ۱۰۳۷ تا ۱۱۹۴ م | اسلام سنی | آناتولی تا آسیای میانه | خوارزمشاهیان |
| خوارزمشاهی | قطبالدین محمد یکم | گرگانج، سمرقند | ۱۰۷۷ تا ۱۲۳۱ م | اسلام سنی | ایران و آسیای میانه | حمله مغول |
مقایسه همه حکومتهای ایران (ادامه)
بخش دوم جدول: از ایلخانان مغول تا جمهوری اسلامی امروز.
| حکومت | بنیانگذار | پایتخت اصلی | بازه زمانی | دین رسمی | بزرگترین قلمرو | علت سقوط |
|---|---|---|---|---|---|---|
| ایلخانان | هولاکوخان | تبریز | ۱۲۵۸ تا ۱۳۳۵ م | نامشخص در آغاز؛ اسلام از دوران غازانخان (۱۲۹۵) | ایران، عراق، بخشهایی از آسیای صغیر | مرگ ابوسعید بدون جانشین |
| مظفریان | شرفالدین مظفر / مبارزالدین محمد | یزد، سپس شیراز | ۱۳۱۴ تا ۱۳۹۳ م | اسلام | فارس، کرمان، اصفهان | سرکوب تیمور |
| جلایریان | حسن بزرگ | بغداد | ۱۳۳۵ تا ۱۴۱۲ م (بازماندگان تا ۱۴۲۱) | اسلام | عراق و آذربایجان | فشار قراقویونلو |
| چوپانیان | امیر چوپان / ملک اشرف | تبریز | ۱۳۳۵ تا ۱۳۵۷ م | اسلام | آذربایجان، اران، بخشهایی از آناتولی و بینالنهرین | حمله اردوی زرین |
| سربداران | عبدالرزاق بن فضلالله | سبزوار | ۱۳۳۷ تا ۱۳۸۱ م | هویت دینی آمیخته و مناقشهبرانگیز (نه لزوماً یکدست شیعی) | خراسان | تسلیم به تیمور |
| تیموریان | تیمور (تیمورلنگ) | سمرقند، سپس هرات | ۱۳۷۰ تا اوایل سده شانزدهم م | اسلام سنی | آسیای میانه، ایران بزرگ، عراق | فشار ازبکان |
| قراقویونلو | قرهیوسف | تبریز | اواخر سده ۱۴ تا ۱۴۶۷ م | اسلام | آذربایجان تا فارس و شرق آناتولی | شکست از آققویونلو |
| آققویونلو | اوزونحسن | دیاربکر، سپس تبریز | ۱۴۵۲ تا ۱۵۰۱ م | اسلام سنی | بغداد تا خراسان | شکست از صفویان |
| صفویه | اسماعیل یکم | تبریز، قزوین، اصفهان | ۱۵۰۱ تا ۱۷۲۲ م (نام تا ۱۷۳۶) | شیعه دوازدهامامی رسمی | بزرگترین وسعت زیر عباس یکم | حمله افغانها، محاصره اصفهان |
| افشاریه | نادرشاه افشار | مشهد | ۱۷۳۶ تا ۱۷۹۶ م | شیعه (با تلاش ناکام برای آشتی با تسنن) | قفقاز تا رود سند | ترور نادر، سپس قدرتگیری قاجار |
| زندیه | کریمخان زند | شیراز | حدود ۱۷۵۱ تا ۱۷۹۴ م | شیعه | بیشتر ایران (بهجز خراسان) | شکست از آقامحمدخان قاجار |
| قاجاریه | آقامحمدخان قاجار | تهران | ۱۷۸۹/۱۷۹۶ تا ۱۹۲۵ م | شیعه | ایران (با از دست دادن قفقاز طی جنگ با روسیه) | کودتای ۱۹۲۱ و برکناری رسمی مجلس |
| پهلوی | رضاشاه پهلوی | تهران | ۱۹۲۵ تا ۱۹۷۹ م | شیعه رسمی | ایران در مرزهای کنونی | انقلاب ۱۳۵۷ |
| جمهوری اسلامی | آیتالله خمینی | تهران | از ۱۹۷۹ م تاکنون | شیعه دوازدهامامی (ولایت فقیه) | ایران در مرزهای کنونی | (حکومت فعلی) |
مهمترین پادشاهان تاریخ ایران
از میان دهها فرمانروایی که در این مقاله دیدیم، این هشت پادشاه، تأثیری فراتر از دوران خودشان بر تاریخ ایران گذاشتند.
کوروش بزرگ (حکومت ۵۵۰-۵۳۰ ق.م) — بنیانگذار امپراتوری هخامنشی و نخستین امپراتوری واقعاً جهانی تاریخ؛ فاتح ماد، لیدیه و بابل، و صاحب سیاستی نسبتاً بامدارا نسبت به اقوام مغلوب که در منشور معروفش بازتاب یافت.
داریوش بزرگ (حکومت ۵۲۲-۴۸۶ ق.م) — نه فاتح، بلکه معمار امپراتوری هخامنشی؛ کسی که نظام ساتراپی، سکه دریک، جاده شاهی و کتیبه بیستون را به یادگار گذاشت.
اردشیر بابکان (حکومت ۲۲۴-۲۴۰ م) — بنیانگذار امپراتوری ساسانی؛ فرمانروای محلی پارس که با شکست آخرین شاه اشکانی در نبرد هرمزگان، چهار قرن حکومت ساسانی را آغاز کرد و حکومتی بهمراتب متمرکزتر از اشکانیان بنا نهاد.
شاپور یکم (حکومت ۲۴۰-۲۷۰ م) — پسر اردشیر و یکی از موفقترین فرماندهان نظامی ساسانی؛ نخستین فرمانروای شناختهشده تاریخ که یک امپراتور رومی (والرین) را در میدان جنگ اسیر گرفت.
شاه عباس بزرگ (حکومت ۱۵۸۸-۱۶۲۹ م) — کسی که صفویه را از آستانه فروپاشی نجات داد؛ با ساختن سپاه غلامان، قدرت قزلباش را مهار کرد، اصفهان را به شکوه رساند، و اقتصاد ایران را با تجارت ابریشم و روابط اروپایی رونق بخشید.
نادرشاه افشار (حکومت ۱۷۳۶-۱۷۴۷ م) — یکی از بزرگترین فرماندهان نظامی تاریخ ایران؛ از خانوادهای فقیر برخاست، هند را فتح کرد و تخت طاووس را به ایران آورد، اما سالهای پایانی حکومتش با خشونت و بدگمانی فزاینده همراه بود.
کریمخان زند (حکومت ۱۷۵۱-۱۷۷۹ م) — فرمانروایی که هرگز عنوان «شاه» را نپذیرفت و ترجیح داد «وکیلالرعایا» خوانده شود؛ دورانش را بسیاری از مورخان، آرامترین و انسانیترین دوره حکومتی ایران در عصر اسلامی میدانند.
رضا پهلوی (حکومت ۱۹۲۵-۱۹۴۱ م) — بنیانگذار دودمان پهلوی و معمار نوسازی سریع ایران در سده بیستم؛ راهآهن سراسری، دانشگاه تهران و نظام آموزشی مدرن از میراث اوست، هرچند حکومتش با سرکوب سیاسی هم همراه بود.
این فهرست، طبیعتاً گزینشی است -مورخان دیگری ممکن است نامهای دیگری مثل خشایارشا، خسرو یکم، یا شاه اسماعیل یکم را هم به آن اضافه کنند. برای شرح کامل هرکدام، به بخش مربوط به دودمانشان در همین مقاله مراجعه کنید.

جدول زمانی کامل حکومتهای ایران
این جدول، برخلاف «جدول مقایسه» که در بخش پیش دیدیم (و جزئیات بنیانگذار، دین و علت سقوط هرکدام را داشت)، صرفاً یک نمای زمانی فشرده و پیوسته از همه حکومتهایی است که در این مقاله بررسی کردیم -شامل حکومتهای محلی و منطقهای تا در یک نگاه، توالی کامل تاریخ سیاسی ایران را ببینید.
| بازه زمانی | حکومت |
|---|---|
| ۲۷۰۰-۶۴۰ ق.م | ایلام |
| سده ۹ تا ۶ ق.م | ماننا |
| ۷۲۸-۵۵۰ ق.م | ماد |
| ۵۵۰-۳۳۰ ق.م | هخامنشی |
| ۳۳۰-۱۵۰ ق.م | سلوکی (در ایران) |
| ۲۴۷ ق.م-۲۲۴ م | اشکانی |
| ۲۲۴-۶۵۱ م | ساسانی |
| ۶۵۱-۸۲۱ م | خلافت مستقیم (راشدین، اموی، عباسی) |
| ۸۲۱-۸۷۳ م | طاهریان |
| ۸۶۱-۹۰۱ م | صفاریان |
| ۸۶۴-۹۲۸ م | علویان طبرستان |
| ۸۹۲-۹۹۹ م | سامانیان |
| ۹۳۰-۱۰۹۰ م | زیاریان |
| ۹۴۵-۱۰۵۵ م | آل بویه |
| ۹۷۷-۱۱۸۶ م | غزنویان |
| میانه سده ۱۲-۱۲۱۵ م | غوریان |
| ۱۰۳۷-۱۱۹۴ م | سلجوقیان |
| ۱۰۷۷-۱۲۳۱ م | خوارزمشاهیان |
| ۱۱۴۸-۱۲۸۲ م | اتابکان فارس (سلغریان) |
| ۱۱۴۸-۱۴۲۴ م | هزاراسپیان لرستان |
| ۱۲۵۸-۱۳۳۵ م | ایلخانان |
| ۱۳۱۴-۱۳۹۳ م | مظفریان |
| ۱۳۲۵-۱۳۵۳ م | اینجویان |
| ۱۳۳۵-۱۴۱۲ م | جلایریان |
| ۱۳۳۵-۱۳۵۷ م | چوپانیان |
| ۱۳۳۷-۱۳۸۱ م | سربداران |
| ۱۳۵۹-۱۵۹۶ م | مرعشیان مازندران |
| دهه ۱۳۷۰-۱۵۹۲ م | کیاییان گیلان |
| ۱۳۷۰-اوایل سده ۱۶ م | تیموریان |
| ۱۳۸۸-۱۴۶۷ م | قراقویونلو |
| ۱۴۳۵-۱۷۳۶ م | مشعشعیان خوزستان |
| ۱۴۵۲-۱۵۰۱ م | آققویونلو |
| ۱۵۰۱-۱۷۲۲ م | صفویه |
| ۱۷۳۶-۱۷۹۶ م | افشاریه |
| ۱۷۵۱-۱۷۹۴ م | زندیه |
| ۱۷۸۹/۱۷۹۶-۱۹۲۵ م | قاجاریه |
| ۱۹۲۵-۱۹۷۹ م | پهلوی |
| از ۱۹۷۹ م | جمهوری اسلامی |
نکتهای که با نگاه به این جدول بهتر دیده میشود: در بسیاری از برههها -مثل سدههای چهاردهم و پانزدهم میلادی- چند حکومت همزمان، در نقاط مختلف ایران، در کنار هم (و گاه در حال جنگ با هم) وجود داشتند؛ نظمی که فقط با ورود صفویه، دوباره به یک قدرت مرکزی واحد بازگشت.
تصاویری از حکومت های هم دوره در ایران









پرسشهای متداول حکومت های ایران
اولین حکومت ایران چه بود؟
اگر ملاک را قدیمیترین حکومت مستند و باستانشناختی فلات ایران بگیریم، ایلام است -تمدنی که از حدود ۲۷۰۰ پیش از میلاد در جنوب غربی ایران شکل گرفت. اگر منظور نخستین امپراتوری سراسری و یکپارچه ایرانی باشد، پاسخ هخامنشیان و کوروش بزرگ است.
بزرگترین حکومت ایران کدام است؟
از نظر وسعت جغرافیایی، هخامنشیان در دوران داریوش بزرگ، با حدود ۵.۵ میلیون کیلومترمربع، بزرگترین امپراتوری تاریخ ایران بودند -نخستین دولتی که سه قاره آسیا، آفریقا و اروپا را زیر یک نظام اداری واحد گرد آورد.
طولانیترین حکومت ایران کدام بود؟
اگر تکتک سلسلهها را مقایسه کنیم، هزاراسپیان (دودمان کردی لرستان) با ۲۷۶ سال حکومت (۱۱۴۸-۱۴۲۴ میلادی)، در صدر قرار میگیرند. اما اگر فقط دودمانهای سراسری و بزرگ را در نظر بگیریم، صفویه با ۲۲۱ سال، طولانیترین دودمان تاریخ اسلامی ایران بود.
قدرتمندترین حکومت ایران کدام بود؟
پاسخ قطعی به این سؤال وجود ندارد، چون به معیار سنجش بستگی دارد. از نظر وسعت و نوآوری اداری، هخامنشیان؛ از نظر ماندگاری و تأثیر فرهنگی-مذهبی، صفویه (که هویت شیعی امروز ایران را شکل داد)؛ و از نظر قدرت نظامی صرف در دوره خودشان، ساسانیان -تنها امپراتوریای که برای قرنها همتراز واقعی روم و بیزانس بود- از گزینههای اصلیاند.
چند سلسله در تاریخ ایران حکومت کردهاند؟
همانطور که در مقدمه هم اشاره کردیم، شمارش دقیقی که همه مورخان روی آن توافق داشته باشند وجود ندارد. اگر فقط سلسلههای سراسری و بزرگ را بشماریم، به رقمی نزدیک به سیویک میرسیم؛ با احتساب حکومتهای محلی و منطقهای، این عدد به حدود چهل میرسد.
آخرین شاه ایران چه کسی بود؟
محمدرضا شاه پهلوی، آخرین پادشاه ایران بود؛ او در ۱۶ ژانویه ۱۹۷۹ میلادی ایران را ترک کرد و با انقلاب همان سال، ۲۵۰۰ سال نظام سلطنتی در ایران به پایان رسید.
جمهوری اسلامی از چه سالی حکومت کرد ؟
جمهوری اسلامی ایران، پس از همهپرسی سراسری در اول آوریل ۱۹۷۹ میلادی، رسماً اعلام موجودیت کرد؛ قانون اساسی مبتنی بر ولایت فقیه هم در دسامبر همان سال به تصویب رسید.
معروفترین پادشاه ایران چه کسی است؟
در سطح جهانی، کوروش بزرگ -بنیانگذار امپراتوری هخامنشی و صاحب منشور معروفش- بهاحتمال زیاد شناختهشدهترین نام است. در داخل ایران، بسته به منطقه و دیدگاه، نامهای دیگری چون داریوش بزرگ، شاه عباس یا نادرشاه هم رقیبان جدی این عنواناند.
برای مطالعه بیشتر حکومت های ایران
اگر میخواهید فراتر از این مرور کلی بروید، این سه کتاب از نقطههای ورود معتبر و شناختهشدهاند درباره حکومت های ایران :
- «A History of Iran: Empire of the Mind»، نوشته مایکل آکسورثی. مروری روان و یکدست بر کل تاریخ ایران، از امپراتوری هخامنشی تا جمهوری اسلامی امروز -دقیقاً همان بازهای که این مقاله پوشش داد، اما با عمق و تحلیل بیشتر (Against the Compass).
- «Iran: A Modern History»، نوشته عباس امانت. اثری بیش از هزار صفحهای و از معتبرترین پژوهشهای تاریخ معاصر ایران، که یک مورخ برجسته آن را «حاصل یک عمر مطالعه» توصیف کرده؛ برای درک عمیقتر دوران قاجار تا امروز، منبعی کمنظیر است (Five Books).
- «Persians: The Age of the Great Kings»، نوشته لوید لولین-جونز. تمرکز اختصاصی بر امپراتوری هخامنشی -بخشی که این مورخ بریتانیایی معتقد است اغلب فقط بهعنوان یک نقش فرعی در تاریخ یونان باستان دیده میشود، نه یک تمدن مستقل و درخور بررسی (Five Books).
مقاله حکومت های ایران از ابتدا تا الان
نوشته شده توسط تیم بیشتر بدانید